۱۳۸۸ بهمن ۲۶, دوشنبه

...97...




مرسی که هستی!!!_______________________

همین



۱۳۸۸ بهمن ۲۴, شنبه

...96...



گناه از من بود
 که تکیه بر مسند قدرت اندامم زدم
و نگاه شکسته ام را وادار کردم 
 باز ببیند. باز باور کند


 ____ امروز در برابر چشمانم زانو زده
 و اعتراف می کنم
 کور باشید بهتر است
 تا از پس نگاه خرد شده تان باور کنید آنهمه چرک ناخن را
که از بس جویده شدند
مغز انسانیت را به عفونت کشانده بودند

۱۳۸۸ بهمن ۲۳, جمعه

...95...


بلند شو پسرم
تمام قصه ها برای خوابیدن نوشته نشدند
اشتباه از ما بود که با قصه ی بره و گرگ  پدربزرگ هامان  خوابیدیم بی آنکه از پدرهامان بپرسیم چرا؟
 چرا؟
قصه ی امروز برای بیدار شدن بود
بلند شو پسرم
بپرس چرا؟

۱۳۸۸ بهمن ۱۹, دوشنبه

...94...




حالا که گذشت
دیگر مهم نیست تقصیر چه کسی بود


دیگر مهم نیست که من فهمیدم سلام همیشه هم سلامتی نمی آورد
گاهی سلام خود درد داست

دیگر مهم نیست که تو هرگز نفهمیدی خداحافطی همیشه هم بد نیست
گاهی خداحافظی خود آرامش است


دیگر مهم نیست که تو از روی غریزه خودخواه بودی یا از سر پوچی

دیگر مهم نیست من از روی حماقت زود باور بودم یا از سر تنهایی

دیگر مهم نیست که چرا آمدی ... چرا رفتی
دیگر مهم نیست که  نه آن روز آمدنت را باور داشتم و نه امروز رفتنت را

دیگر مهم نیست که توچندمین دروغگو ترین بودی برای من
دیگر مهم نیست که من چندمین فریب خورده ترین بودم برای تو

دیگر مهم نیست که بخواهم بیزار باشم یا خسته
دیگر مهم نیست که درس گرفته باشی یا نه

دیگر مهم نیست که سرت راحت به بالین بخزد یا نه
دیگر مهم نیست کابوس ها و فریادهای من تمام می شوند یا نه  

دیگر مهم نیست که تو  نه فقط تو که تمام امثال تو 
روزی یاد بگیرند اگر به وقت آمدن ، شهوت و طمع حیوانشان کرده است
دست کم به وقت رفتن چون انسان های متمدن دستی تکان بدهند

دیگر مهم نیست که.............
نه
دیگر مهم نیست


مهم تنها این است که

 دیگر هیچ چیز مهم نیست 
      

۱۳۸۸ بهمن ۱۸, یکشنبه

...93...



به خدا سخته
سخته قبول این واقعیت

که من همیشه فکر کردم که این بار دروغ نیست
این بار کسی هست که تو رو دوست داره چون تویی

اما زود
خیلی زود
فهمیدم که فریب خوردم
عین یه احمق

به خدا سخته
خیلی سخته
که دلت بخواد با صدای بلند زار بزنی اما نتونی

به خدا خیلی سخته
که بخوای فرار کنی اما نتونی

به خدا خیلی سخته
که ببینی زن تو آینه رو دوست نداری
اما حتی نتونی آینه خودتو بشکنی

خیلی سخته که بخوای به خودت بگی... جهنم ___ بی خیال___ چرا خودتو عذاب می دی
اما یه چرا مثل پتک همش روی مغزت بکوبه

خیلی سخته بشینی پای ترازو و ببینی
در مقابل اونچه که دادی.... هیچ نگرفتی

سخته بی معرفتا
سخته نامردا
سخته لعنتیا
سخته عوضیای دروغگو

سخته از همه ترسیدن
از همه ترسیدن

۱۳۸۸ بهمن ۱۷, شنبه

...92...





کودکانه هایم را گاز می زنم
سر می خورم روی زمین لیزت

با مغز می خورم به تیزی ناباوری
دلم می شکند
روحم درد می گیرد

  صدایت می کنم که دستم را بگیری تا بلند شوم

________ این یک اعتراف بود

اعترافی عاجزانه

۱۳۸۸ بهمن ۱۶, جمعه


انقدر دلتنگم که احساسم ، قلمم حتی سکوتم خفه خون گرفتن

خفه خون مرگ