۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۰, جمعه

...105...

چه خوب که آمدی اما بگذار راستش را بگویم...

 وقتی که نیستی

 انگار راحت تر با تو صحبت می کنم

گاهی حتی راحت تر دعوایمان می شود

وقتی که نیستی

 دیگر هراس دوباره رفتنت هم نیست

دل نگران نبودنت نمی مانم

اشک هایم هم صبوری نمی خواهند

نگاه کن..........

باران تندتر و تندتر می شود

می فهمم!

مجبوری به رفتن

زود برگرد اما

۱۳۸۹ اردیبهشت ۸, چهارشنبه

... 104 ...



بدن درد دارد این روزها روسپی تنهای شهر

... می گفت مردها گرفتارند طفلکی ها فقط می دوند..

.رد پاهایشان را روی تنم می بینی؟

از دستشان رفت

من همیشه چای تازه دم داشتم

۱۳۸۹ فروردین ۱۴, شنبه

...103...



اطراف را نگاه می کنم


 
آن مرد آشنا ست می شناسمش 

بانوی شرقی دوست می دارد اما زیبا اندامان مو طلایی بی اختیار دل از او می برند


این مرد را هم بارها دیده ام ،خوب می شناسمش

آرامش را در نگاه محجوب زنی آرام می خواهد اما دختران بازیگوش با دلش شیطنت می کنند


وااای تو را هم می بینم

تو که  مرا دوست داری اما لبخند عاشقانه ات را به همه تعارف می کنی

بس که بزرگواری و مهربان


من اما آنها و تورا به تمام زنان مو طلایی ، دختران بازیگوش و نیازمندان به لبخندتان بخشیدم


 
بانوی شرقی آرام و مهربانی هستم که لبخندم سنگ را نرم می کند

 اما

عجیب بی نیازم

 و هستی ام را با تمام غرورم پاسبانی می کنم