۱۳۹۳ اسفند ۱۲, سه‌شنبه

@



روزی اگر آدمی از هوا بی نیاز شود 
درخت از آفتاب
گل از آب
تمام می شود حکایت عذاب
ته می کشد نیاز و ناز
آزاد می شود دل از دلهره
شهر از آشوب
جنگل از آتش


زن از تنهایی


@



هر قدر هم که لبخند زنان به آسمان نگاه کنی و با بازدمی عمیق ترس هایت را به بیرون از سینه ات برانی ، هر قدر هم که پشت خنده هایت سکوت کنی و سرت را به هزار صبوری سرگرم ، لحظه هایی هست که می مانی میان مرده یا زنده بودنت .... سرای آخرت قبر نیست بی وجودی در وجودت است ، همان جایی که گاهی حتی سنگینی هم نمی کند ، حجم خالی می شود پر از مبادای پوچ ، پر از نکند های نامرئی، پر از علامت های سیالی که نمی دانی نشان از پرسش دارند یا بی خیالی


امان از پنجره ها، امان از این همه نما 


روزی که مادرم گفت برایت بابونه خریده ام به کدام نشانی بفرستمش از خودم پرسیدم چند قرن است از دست روزگار رفته ام؟

گفتم صبر کن ............. صبر