۱۳۹۴ شهریور ۷, شنبه






هر كس از جايي سقوط مى كند كه بايد
آن كه از بالا مى ترسد از غرور مى افتد
اگر از پستى مى هراسد از كوه پرت مى شود
یا پله اى كوتاه شايد كوتاه تر از يك آه
من اما به نازکی تارهای سپید باورم
که از  شقیقه ی دردناک تجربه ی زنانگی ام بیرون زده اند
عا شقانه به بازوان تو آويزان خواهم ماند
شب و كابوس مى دانند
سقوط من از سينه ى تو
از افتادن تمام ستاره هاي كودكى ام خطرناك تر است

 به حادثه ی  شیرین زهدانمسوگند
مرگ تاريك نيست
مرگ چشمك مى زند
مرگ درخشان است
مرگ زندگى مى دهد
مثل لبخند چشمان تو


۱۳۹۳ اسفند ۱۲, سه‌شنبه

@



روزی اگر آدمی از هوا بی نیاز شود 
درخت از آفتاب
گل از آب
تمام می شود حکایت عذاب
ته می کشد نیاز و ناز
آزاد می شود دل از دلهره
شهر از آشوب
جنگل از آتش


زن از تنهایی


@



هر قدر هم که لبخند زنان به آسمان نگاه کنی و با بازدمی عمیق ترس هایت را به بیرون از سینه ات برانی ، هر قدر هم که پشت خنده هایت سکوت کنی و سرت را به هزار صبوری سرگرم ، لحظه هایی هست که می مانی میان مرده یا زنده بودنت .... سرای آخرت قبر نیست بی وجودی در وجودت است ، همان جایی که گاهی حتی سنگینی هم نمی کند ، حجم خالی می شود پر از مبادای پوچ ، پر از نکند های نامرئی، پر از علامت های سیالی که نمی دانی نشان از پرسش دارند یا بی خیالی


امان از پنجره ها، امان از این همه نما 


روزی که مادرم گفت برایت بابونه خریده ام به کدام نشانی بفرستمش از خودم پرسیدم چند قرن است از دست روزگار رفته ام؟

گفتم صبر کن ............. صبر 








۱۳۹۳ اسفند ۳, یکشنبه

@



برای نفس کشیدن ، برای بودن ، زن ماندن 
نوشتنم باید است
برای نوشتن ، برای سرودن ، خواندن
دوست داشتنم باید است
برای دوست داشتن، برای خواستن ، خانومانه آراستن
تو را 


بیهوده نیست خانومانه
تو را دوست دارم 
تو را می نویسم 
تو را نفس می کشم


۱۳۹۳ بهمن ۲۰, دوشنبه

@




گویی پای حادثه اش خواب رفته است و این غش خنده های بلند و گاه بی گاه برای بیدار شدنش واجب. گیرم این همه تشنگی و دلتنگی این همه حسرت و غربت خواب هایش را به قیچی باغبانی بدل کرده اند که به خیال ِ خوش خیال گل ها هرچه را می چیند مگر رویاهایشان را. 

این روزها زن آشپزخانه شده ام با پیش بند و دستکش و بوی مثلا خوش نان و غذا تا همه چیز آنقدر آرام پیش برود که با رسیدن تاریکی موهایم را باز کنم روی بستر آشفته ام بیافتم و بانوی هزار و یک شب تو باشم . خیال کنم یقه ی باز و سینه های برجسته ام هوش از تو می برد و عطر گردن کشیده و شهوت چشمانم قرار از دلت ................... 

خیال می کنم ، مدت هاست خیالاتی شده ام و منتظر ... تو آشفتگی هایم را ندیده بگیر ..... این زن دیر زمانی است حرکت دست مردانه ات را بر صورت نازکش احساس نکرده و یادش نرفته است آن روزها را که برای تاب آوردن سختی ضمخت روزگار چه مردانه دست هایش را از کناره ی پهلوهایش به نیم دایره ای به کمر می زد و با صدای کلفت حرف می زد تا بغض نکند تا اشک نریزد تا خلوتش به نگاهی نریزد و به خود مهیب می زد " فراموش نکن زن بودنت را " حالا این روزها یاز بی قرار چیدن موهایش نشسته است تا ظرافت گردن افرازی اش را روی سینه ی تو به رخ روزگار بکشد


همین است که پای حادثه اش خواب رفته

۱۳۹۳ بهمن ۶, دوشنبه

@


به تشنج نوشتن دچار شده ام دوباره و خوب می دانم این یعنی یک چیزی شاید دارد خراب می شود ، یا شاید تغییر می کند.... روی جملات ذره بین نمی گذارم باور کن !... اما بعضی کلمات و جملات درشت ترهستند از گلوی بغض آلود من ، آنقدر که می مانند پشت درگاهی لب هایی که همیشه مغلوب شمشیر تیز سکوت شده اند و در شجاعانه ترین حالت غلاف صدا را کشیده و پرسیده اند: 

تو جای من !!! ناراحت نمی شدی؟


۱۳۹۳ بهمن ۵, یکشنبه

@





سال ها به ما گفتند تاریکی پشت پنجره است
اما تشکر از چراغ ها شرط عقل 
بی احتیاط بودم
من در شب چشمان تو 
بی هراس از حسادت ماه قدم زدم
سیاهی را چشیدم.... با سیاهی خوابیدم
از قله ی سینه ام طلوع کردی
بی چراغ و چکامه
شرط عقل تمام دیوانگی هایم شدی
برای من از هراس و مکافات گفتن دیر است
من در سیاهی به تو دل باختم
در سیاهی بود که گفتی 
از خدا خواستمت"
"از خود کردمت