۱۳۹۳ بهمن ۲۰, دوشنبه

@




گویی پای حادثه اش خواب رفته است و این غش خنده های بلند و گاه بی گاه برای بیدار شدنش واجب. گیرم این همه تشنگی و دلتنگی این همه حسرت و غربت خواب هایش را به قیچی باغبانی بدل کرده اند که به خیال ِ خوش خیال گل ها هرچه را می چیند مگر رویاهایشان را. 

این روزها زن آشپزخانه شده ام با پیش بند و دستکش و بوی مثلا خوش نان و غذا تا همه چیز آنقدر آرام پیش برود که با رسیدن تاریکی موهایم را باز کنم روی بستر آشفته ام بیافتم و بانوی هزار و یک شب تو باشم . خیال کنم یقه ی باز و سینه های برجسته ام هوش از تو می برد و عطر گردن کشیده و شهوت چشمانم قرار از دلت ................... 

خیال می کنم ، مدت هاست خیالاتی شده ام و منتظر ... تو آشفتگی هایم را ندیده بگیر ..... این زن دیر زمانی است حرکت دست مردانه ات را بر صورت نازکش احساس نکرده و یادش نرفته است آن روزها را که برای تاب آوردن سختی ضمخت روزگار چه مردانه دست هایش را از کناره ی پهلوهایش به نیم دایره ای به کمر می زد و با صدای کلفت حرف می زد تا بغض نکند تا اشک نریزد تا خلوتش به نگاهی نریزد و به خود مهیب می زد " فراموش نکن زن بودنت را " حالا این روزها یاز بی قرار چیدن موهایش نشسته است تا ظرافت گردن افرازی اش را روی سینه ی تو به رخ روزگار بکشد


همین است که پای حادثه اش خواب رفته

۲ نظر:

  1. خواب نرفته... همیشه یک پای حادثه لنگ می زند نازی...

    پاسخ دادنحذف
  2. بعضی وقتا یه چیزی شبیه خود گول زنک برای کمی آرام تر شدن می شه همین امید بیداری.... شقایق جانم

    پاسخ دادنحذف