اطراف را نگاه می کنم
آن مرد آشنا ست می شناسمش
بانوی شرقی دوست می دارد اما زیبا اندامان مو طلایی بی اختیار دل از او می برند
این مرد را هم بارها دیده ام ،خوب می شناسمش
آرامش را در نگاه محجوب زنی آرام می خواهد اما دختران بازیگوش با دلش شیطنت می کنند
وااای تو را هم می بینم
تو که مرا دوست داری اما لبخند عاشقانه ات را به همه تعارف می کنی
بس که بزرگواری و مهربان
من اما آنها و تورا به تمام زنان مو طلایی ، دختران بازیگوش و نیازمندان به لبخندتان بخشیدم
بانوی شرقی آرام و مهربانی هستم که لبخندم سنگ را نرم می کند
اما
عجیب بی نیازم
و هستی ام را با تمام غرورم پاسبانی می کنم
سخته اما بايد بگماين شعر چيزي جز حقيقت نيست...
پاسخ دادنحذفمثل همیشه عالی نوشتی بانو
پاسخ دادنحذفچقدر حرف من بود
هست
خسته ام بانو
سلام
پاسخ دادنحذفبروزم