۱۳۸۹ تیر ۷, دوشنبه

...118...




این روزها همه ما را اعدام می کنند، شما چطور؟


این روزها همه ما را سنگسار می کنند، شما چطور؟

این روزها همه ما را شکنجه می کنند، شما چطور؟

این روزها همه ما را خفه می کنند، شما چطور؟

این روزها همه ما را ............ می کنند، شما چطور؟


این روزها همه این روزها را نگاه می کنند، شما چطور؟

۱۳۸۹ خرداد ۳۱, دوشنبه

...117...






اینجا.... درست همین جا
در شرجی ترین نقطه ی زمین
موهایم را صاف می کنم
بی آنکه نگران تاب خوردنشان در هوای نمناک این دیار باشم

چشم هایم را می کشم
بی آنکه به دنبال چشمانی برای دیدنشان باشم
و آنقدر راه می روم تا راهی باز شود

اینجا آفتاب داغ داغ است
اما من خنکای نسیم را در خود حس می کنم

اینجا من تنهای تنهام
اما
هنوز یواشکی هایم را مخفیانه دود می کنم

 غریبه ام
اما در خانه ی تنهاییم با نوزاد نازاده ام
هنوز چای می نوشم و آواز می خوانم

اینجا برای من  جا نمی شود
اما من هنوز هستم

اینجا هیچ جای نگرانی نیست

...116...



دلی که دارد از راه به در می رود
با هر اشاره هزار راه می رود

این بار میان هزارو یک راه نرفته
آنی را می دوم که به آرام می رود

۱۳۸۹ خرداد ۲۸, جمعه

...115...






من به اندام چهره ام مشکوکم


حجم برآمده ی گونه ام

باردار لبخندی است

که چون نطفه ای ناخواسته

سرگردان مانده میان

افتادن از چشمی خیس و ناباور

و زاده شدن از لبی که

مادر واژه های ممنوعه است


نخند..........!

 تو چه می دانی مادر واژگان ممنوع بودن یعنی چه 

۱۳۸۹ خرداد ۲۶, چهارشنبه

...114...






پنجره را گشودم

 تا هوایی عوض کنم

به نسیمی

دل گوشه گیرم هوایی شد

چه کنم با این ساده ی بی پروا؟ چه کنم؟