۱۳۸۹ خرداد ۳۱, دوشنبه

...117...






اینجا.... درست همین جا
در شرجی ترین نقطه ی زمین
موهایم را صاف می کنم
بی آنکه نگران تاب خوردنشان در هوای نمناک این دیار باشم

چشم هایم را می کشم
بی آنکه به دنبال چشمانی برای دیدنشان باشم
و آنقدر راه می روم تا راهی باز شود

اینجا آفتاب داغ داغ است
اما من خنکای نسیم را در خود حس می کنم

اینجا من تنهای تنهام
اما
هنوز یواشکی هایم را مخفیانه دود می کنم

 غریبه ام
اما در خانه ی تنهاییم با نوزاد نازاده ام
هنوز چای می نوشم و آواز می خوانم

اینجا برای من  جا نمی شود
اما من هنوز هستم

اینجا هیچ جای نگرانی نیست

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر