گفتی
تو
دشت پهناوری
لاله زاری
پرشور و شرر
حیف مشو
گفتم
مترسک دستانم پیر شده اند
نوکم می زنند کلاغان دشت
مبادا به چشم شان بی اعتبار شده ام؟
گفتی
بلند شو
آسمان شو
عقاب نه
همان گنجشک باش
آسمان شو
عقاب نه
همان گنجشک باش
پرواز کن
گفتم
ابر شدم
باریدم
خاک شدم
دل کوک ِ سرخوش
دل کوک ِ سرخوش
آسمانم کجاست؟
گفتی بخند
گفتم لبم کور است
گفتی ببار
گفتم دلم شور است
گفتی شب است بخواب
گفتم رویای من رفته
پی جرعه ای نور است
انقدر گفتی و گفتم
تا که بیدار شدم
کنار چشمه ی واژگان تو
مترسک که نه
پرنده ی خسته ای در آرزوی پرواز شدم
نشان سینه ی بی قرارم شدی
نشانه گرفتم قرار را
مسافر شب های ماندگار شدم
همان مترسک خشکم
که آه بافته بودم به سر
باد مرا برد یا اورد
نمی دانم اما
باد مرا برد یا اورد
نمی دانم اما
در سرزمینی عجیب و غریب
کنار تو رسیدم
زیبا ترین کولی آرام روزگار شدم
پشت به کلاغ ها نکردم ولی
سر به شانه ی تو
نهادم
شهرزاد قصه گوی دشت ها شدم
http://www.iransong.com/g.htm?id=27946
پاسخ دادنحذف