همین جا کنار سایه ات نشسته ام
به خدا که به دست نسیم هم نخواهمش سپرد
تو آسوده باش
هرجا که خواستی برو
مهم نیست آفتاب باشد یا مهتاب
من سایه ات را دارم
با نسیم حرف می زدم
می گفت یک نفس عطر تو را می آورد
یک وجب سایه ات را می برد
او هم فهمیده دلتنگم
مرا به معامله می کشاند
گفتمش ســــــاده ای!!!
من عطر او را نفس می کشم
سایه اش هم که وجب به وجب اندامم چسبیده
روزی ات را خدا بدهد
از تمام بودنش همین سایه اش هم که باشد
تمام بودنم را بس است
بادی وزید
موهایم پریشان شد
به گمانم فهمید بوی تو به گیسوی من شکوفه می زند
دست باد را گرفت
رفت
حالا
من مانده ام و سایه ات
خیالت تخت
کنارش می نشینم
تا آب از آب در دل چشمانش تکان نخورد
بی تاب که شد
برایش شعر می خوانم
با همان صدای همیشه
تا تو به زندگی سلام کنی
با همان نگاه همیشه