۱۳۹۱ اسفند ۱۳, یکشنبه

@



عشق جايى ميان لب ها محو مى شود 
و در گور دهان به روشنايى هيچ قلبى سلام نمى كند 
 انسان روزنه اى تاريك است 
به هشت توى ديوانه خانه اى كه مشهورترين مجنونش 
در افسانه ها به پس درد ارضاى خود با تصورلبخند ليلى 
بر ملافه اى نرم تن مى سايد  به شلاق چرمين خاطره 
و سراپا گريه دستانش را بسته است تخت 

عشق جايى ميان سينه ها يا لايه چربى هاى معشوق دفن مى شود 
يتيم حرامزاده اى كه در هيچ احوالى  ثبت نيست 
مگر در شكسته ترين قلب ها 
كه دوشاهى اعتبارشان را يا مرهون ريه هاى سيگار هستند
و يا ناز قلم مى كشند 
متوفى بى سنگ نوشته  كراهت دارد 

شاعر كه عاشق نمى شود
ديوانه
شاعر كيسه مى كشد پوست شهرى را كه اشكش خشكيده
و سر هر چهار راه ياد فالى مى افتد كه
روزى مثل فردا در بوسه اى تصادفى
و جايى ميان لب ها مرد

خلاص

@

يك وقت هايى هست آنقدر خسته اى و از نفس مانده كه تنها راه برايت اين است .... يقه ى آنهايى را كه دوست مى دارى بگيرى و از فكرت بيرون كنى ، درب خاطره هايت را محكم بكوبى و فرياد بزنى ديگر به اين خراب شده برنگرديد ، يك وقت هايى هست كه ديگر هيچ بودنى با هيچ نبودنى تفاوت ندارد .... همان جاست كه تمام مى شود دور هم نشينى هاى شبانه ى خاطره هايت و شايد خواب درب چشمانت را آرام بنوازد