۱۳۹۱ اسفند ۱۳, یکشنبه

@

يك وقت هايى هست آنقدر خسته اى و از نفس مانده كه تنها راه برايت اين است .... يقه ى آنهايى را كه دوست مى دارى بگيرى و از فكرت بيرون كنى ، درب خاطره هايت را محكم بكوبى و فرياد بزنى ديگر به اين خراب شده برنگرديد ، يك وقت هايى هست كه ديگر هيچ بودنى با هيچ نبودنى تفاوت ندارد .... همان جاست كه تمام مى شود دور هم نشينى هاى شبانه ى خاطره هايت و شايد خواب درب چشمانت را آرام بنوازد 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر