۱۳۹۳ خرداد ۱۴, چهارشنبه

@



می بینی؟

از زاویه ی نگاه تو دروغ زیبایی بودم 

بی نور ... بی سایه ... بی سیب 

صبور ِ مومن

به یک لبخند تو

سپید و ساده 

به بستر یک باغ سرخابی 

با گل های بزرگ 

بسیار بزرگ 




ما شتاب نکردیم 

زمان در دروغ همیشه می ماند 

حقیقت داشت رفتن 

من اما به صادقانه ترین نگاه قسم 

دروغ نبودم 




بازی همیشه بردن نیست 

آسان خندیدن نیست 

بازی شاید حسرتی است 

که تا هر ساعت ... هر ثانیه حتی 

به خیال پیروزی ات بغض خواهد شد




گمان کردی سایه کوتاه شد تو را ندید 

به درک؟!

خیال کردی پشت ابر رفتی او بارید 

به درک؟!


دردهایت را گوشه ی بی خیالی هایت ننویس

می خوانند و می خندند و می نویسند به درک 


دردی اگر هست بگذار زیبا شود 

اگر نیست نگذار طوبا شود 


که در برهوت 

نه طوبا می ماند و نه زیبا می رود 

تو می مانی و یک دنیا " به درک " 



نگفته بودمت ؟

زیبایی بدون بغض درد زیبایی است؟

حالا باز بخوان و بخند و یواشکی بنویس 

به درکــــــــــــــ

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر