خود را به اسارت برده ام در جولانگاه چشمانت
از فاصله زنجیری ساخته ام بسته به دستانم
و از بغض بمبی تا انفجار گریز قدم هایم
راه فراری نیست
اما تو نگاه بان وفادار نگاهانم باش
سنگ بر سر راهمان انداختند
سادگان بی انصاف
ما دل باختگان دلگیری بودیم
آه می کشیدیم
که خدا دردش گرفت
اشک هایش را به پای گل بوسه هایمان ریخت
تو آمدی
من زنده شدم
حالا تو تاریخ نویس تمام تازه لبخندهایم شده ای
من خاتون کهنه خاطرات آغوشت
کدام باغ به زیبایی زندان چشمان توست؟
کدام زندانی به زندان بان عاشق
که من حصار مژگان تو را تا انتهای شب سروده ام
هر بار ستاره به ماهی چشمک زد
حوض ترک برداشت اما نشکست
که ایمان داشت آخر قصه ی ماهی
آغوش خیس خود اوست
و من گریستم بر پرده ی سیاه فاصله
رختی شد لـَـخت بر اندامم
تو یک بار دیگر عاشق تر
من هزار بار شیدا تر
قفل ها بسته اند
و خیال باز شدنشان نیست
وقتی این همه خیسی انعکاس هوس است و آغوش
رقص شیرها در زندان دیدنی تر است؟
باشد ....
ما پشت همین فاصله به زیبایی هزار هوس هزار شب رقصیده ایم
هزاران شب دیگر هم
پیشکش سکوت خیالات شما
به راستی صدای سایش زنجیر هایمان را نمی شنوید؟
باشد ....
ما پشت همین فاصله به زیبایی هزار هوس هزار شب رقصیده ایم
هزاران شب دیگر هم
پیشکش سکوت خیالات شما
به راستی صدای سایش زنجیر هایمان را نمی شنوید؟


