۱۳۹۳ شهریور ۹, یکشنبه

@


 خود را به اسارت برده ام در جولانگاه چشمانت 
 از فاصله زنجیری ساخته ام بسته به دستانم 
و از بغض بمبی تا انفجار گریز قدم هایم 
راه فراری نیست 
اما تو نگاه بان وفادار نگاهانم باش 

سنگ بر سر راهمان انداختند
سادگان بی انصاف
ما دل باختگان دلگیری بودیم
آه می کشیدیم 
که  خدا دردش گرفت
 اشک هایش را به پای گل بوسه هایمان  ریخت
تو آمدی
من زنده شدم
حالا تو تاریخ نویس تمام تازه لبخندهایم شده ای 
من خاتون کهنه خاطرات آغوشت

کدام باغ به زیبایی زندان چشمان توست؟
 کدام زندانی به زندان بان عاشق
که من حصار مژگان تو را تا انتهای شب سروده ام 

هر بار ستاره به ماهی چشمک زد 
حوض ترک برداشت اما نشکست
که ایمان داشت آخر قصه ی ماهی 
آغوش خیس خود اوست

و من گریستم بر پرده ی سیاه فاصله 
رختی شد لـَـخت بر اندامم
تو یک بار دیگر عاشق تر
من هزار بار شیدا تر

قفل ها بسته اند 
و خیال باز شدنشان نیست 
وقتی این همه خیسی انعکاس هوس است و آغوش

رقص شیرها در زندان دیدنی تر است؟
باشد ....
ما پشت همین فاصله به زیبایی هزار هوس هزار شب رقصیده ایم
هزاران شب دیگر هم
پیشکش سکوت خیالات شما
به راستی صدای سایش زنجیر هایمان را نمی شنوید؟







۱۳۹۳ شهریور ۵, چهارشنبه

@





دلم برای زخم هایم می سوزد 
و برای روحم 
و برای لبخندهایم 

من دچار گذشتن شده ام 
و گذشته ای که هر روز با من و تنهایی بزرگ تر می شود 
تمام نمی شود 

دلم برای زنی که در من است می سوزد 
زنی که در آینه می بیند 
غرور چشمانش هر روز پیرتر می شود 
و تمام زندگی اش توهم زیبایی است 
توهم عشق 
توهم هم خوابگی 
توهم بودن 

تو ... تو هم همان توهم خسته ی عاشقانه ای هستی 
که من سال ها پس از این نیز دوستت خواهم داشت 
درست شبیه خاطرات کودکی ام 
مثل دوستت دارم گفتن هایت 
یا شباهت چشمانت با همه ی آنچه که مدت هاست ندیده ام 

خسته تر از آنم که تکیه گاه خیالات زنانه ام باشم 
یک نفس عمیق ...نوشیدن یک استکان چای 
حجم شانه هایم را به وهم آغوشت میهمان می کنی؟
زخم هایت را خیس از بوسه خواهم کرد

....بی زحمت صدایم کن

شفای قدم هایت معجزه ی خیال های زنی است 
که بی انکه قرار باشد آمدنت
هر روز حدود غروب بغض می کند از نیامدنت 

می ترسم اشک هایمان خشک شوند
دلمان خوش
وحشت ناک تر از این نیست
که راضی باشیم به سهم خیال

داشتم از خودم می گفتم 
که باز تو آمدی شعرم را گرفتی  
داشتم می گفتم 
دلم به حال زخم های زنانه ام می سوزد
که به یادم آمد 
ندیدن زخم های تازه ی مردانه ات 

دلاور بی دل 
در امن سینه ام بمان 
من هنوز " مرهم بنفش آجین اساطیری" تو هستم

خیالت آسوده
تا زن است و تن است و من
گاه و بیگاه دل می شکند
اما
راه و بیراه شعر می شکفد

تا عشق هست و صدا و تو
مسیر یکی است
 نی نی چشمان تو 




۱۳۹۳ مرداد ۳۱, جمعه

@





همان جا بمان 
بغض هایم اهلی سایه ای شده اند 
که بهانه می گیرند وسعت شانه هایش را
خورشید که بخیل نمی شود 
زمین وامانده از حرکت 
تو جا به جا نشو 



از این راه دور تا آن بی راهه ی نزدیک 
صورتک های بغض کرده ام را که شمرده باشی می دانی 
از چند تا چند دوستت دارم 
می دانی از کِی تا کو 
من نوشتم بیا
تو نوشتی ..... هیـــــــــــــس
هیــــــــــــچ نگو
نخواه .... نیا




همان جا بمان 
آن جا که نشسته ای صدایت قطع نمی شود 
عصر امواج است 
و من ماهی کوچکی نوشته ام 
بر فرکانس دریایی ترین تماس
امواجش خیس نیست 
آبی نیست
تا بخواهی اما مهتابی است


جا به جا نشو 
بگذار ضعیف نشود صدای رابطه مان 
آغوشت امروز عجیب آرام است 
نه قطع می شود نه چارخانه ، چارخانه 
به گمانم فهمیده 
دیشب ما بر همین امواج لغزیدیم
و گوش ماهی ها سخت گرفته بودند 
حریم مان حرمت داشت
آرام خوابیدیم
اما کوتاه
تو خواب خانه مان را می دیدی
من رویای شانه ات را
که پریدیم
اما بلند

ما یاد گرفته ایم
تا خوابمان ببرد
ارتباط قطع می شود
چشمهامان ترسیده اند
اما تا شعر می خوانیم بیداریم

یک خط تو
یک خط من
گوش ماهی ها عاشق می شوند



۱۳۹۳ مرداد ۱۷, جمعه

@







باید بروم جایی که زیباست

آرام است

شبیه چایخانه ی صبح ها بین ساعت یازده تا یازده و نیم

شبیه سفرهایی که دو نیمه شب آغاز می شدند تا هفت صبح کاش به مقصد نمی رسیدند

باید چمدانم آماده باشد 

ابعادش دقیق دقیق

یه طول این همه دلتنگی

به عرض همان یک عالمه لبخند

ارتفاعش مهم نیست 

کافی است از چشم تو نیفتم 

باید راهی شوم 

زمانش مهم نیست 

همین که تو آن سوی انتظار من نشسته ای

یعنی سال هاست رسیده ام 

از آغوش تا بوسه

از عطر به نوازش