همان جا بمان
بغض هایم اهلی سایه ای شده اند
که بهانه می گیرند وسعت شانه هایش را
خورشید که بخیل نمی شود
زمین وامانده از حرکت
تو جا به جا نشو
از این راه دور تا آن بی راهه ی نزدیک
صورتک های بغض کرده ام را که شمرده باشی می دانی
از چند تا چند دوستت دارم
می دانی از کِی تا کو
من نوشتم بیا
تو نوشتی ..... هیـــــــــــــس
هیــــــــــــچ نگو
نخواه .... نیا
همان جا بمان
آن جا که نشسته ای صدایت قطع نمی شود
عصر امواج است
و من ماهی کوچکی نوشته ام
بر فرکانس دریایی ترین تماس
امواجش خیس نیست
آبی نیست
تا بخواهی اما مهتابی است
جا به جا نشو
بگذار ضعیف نشود صدای رابطه مان
آغوشت امروز عجیب آرام است
نه قطع می شود نه چارخانه ، چارخانه
به گمانم فهمیده
دیشب ما بر همین امواج لغزیدیم
و گوش ماهی ها سخت گرفته بودند
حریم مان حرمت داشت
آرام خوابیدیم
اما کوتاه
تو خواب خانه مان را می دیدی
من رویای شانه ات را
که پریدیم
اما بلند
ما یاد گرفته ایم
تا خوابمان ببرد
ارتباط قطع می شود
چشمهامان ترسیده اند
اما تا شعر می خوانیم بیداریم
یک خط تو
یک خط من
گوش ماهی ها عاشق می شوند

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر