حکایت سر به مهری است
مهربانی کودکانه ی چشمان مردی
که خشم ، خاطره هایش را لای لای از خواب می پراند
و چنان زورقی لای کتاب مشق هایش
سرگردان می ماند بین دو واژه
خشکی
سراب
به آینه امیدی نیست دلاور بی دل
روایت رازهایت چشمان من است
ساده نیست
ساده نیست بزرگ شدن کودکانه ها در گاهواره ی هولناک آنچه گذشت
کوچک بودم هنوز که یاد گرفتم
این نیز بگذرد
کوچک بودی هنوزکه یاد گرفتی
بسا چیزها نمی گذرد
حل معمای تنقاض
رسیدن به چراهای بی جواب
و رها شدن در آغوش باد بداخلاق روزگار
نقاشی انسان مهربان را به ما آموخت
نگاه کن
چه هنرمندانه ترسیم می کنیم
یک سال و کمی بیشترک زندگی خاطره ها را
چه استادانه تذهیب می کنیم
یک عمر و دو صد دور ترک مردن فاصله ها را
و تو شاهکار نگاه منی
که برای هیچکس نخواهم گفت
حکایت سر به مهر مرد مهربانی هایت را
و من مخلوق نفس های خداوندگار آغوش توام
که برای هیچکس نخواهی گفت
راز صبور زن آفریده از عاشقی هایت را
هرچه بود و هرچه هست
ما برای این روزها سراغ شعر نرفته بودیم
ما برای این شب ها به هیچ شاعری آفرین ها نگفته ایم
شعر اما
به خانه ی ما آمد
تا برای این روزها و همین شب ها
یاد بگیریم شاعر شدن را تا نمردن ها
غزل و قافیه و سبک و ردیف
همه محتاج همین چند نفس فاصله اند
که شیرین هرچند شهد تلخی های فرهاد نشد
دل سنگ بیستون اما لرزید
ما که بی غزل و قافیه
شاعر نگاه و نجوا شده ایم
حسابمان با بیست ستون هم شعر نمی شود