ما بی ریشه
به سادگی مردن اطلسی ها تا همین زمستان می پوسیم
دست بجنبان عشق من
خاک از حاصل خیزی دستان تو
آب از بارش چشمان من
باد از نفس نفس های بی امان تو
آتش از شعله های شهوت من
طبیعت را تا پای آینه می کشانیم
نگاه کن بهار ....
پشت دیوار اطاق پا به پا می شود
آینه را باز کن
آن سوی آینه پنجره با آفتاب از نازکی انگشتان من می گوید
که در باغ دستان تو ریشه دوانده اند
آواز بخوان پرنده ی دل گیر
من نمازم را به غربت آوایت اقامه می بندم
دست نمی کشم از قنوت
و رقص سما کنان در سکوت
آرزو می کنم آرامش گردباد نجیب چشم هایت را
آوای نیلوفری ات مرداب صبر را عجیب دل انگیز می کند
تا بنفشه ها جوانه خواهم زد
تا اقاقیا دوستت خواهم داشت

