۱۳۹۳ آبان ۲, جمعه

@



ما بی ریشه 
به سادگی مردن اطلسی ها تا همین زمستان می پوسیم
دست بجنبان عشق من 
خاک از حاصل خیزی دستان تو 
آب از بارش چشمان من
باد از نفس نفس های بی امان تو 
آتش از شعله های شهوت من 
طبیعت را تا پای آینه می کشانیم
نگاه کن بهار ....
پشت دیوار اطاق پا به پا می شود

آینه را باز کن
آن سوی آینه پنجره با آفتاب از نازکی انگشتان من می گوید
 که در باغ دستان تو ریشه دوانده اند

آواز بخوان پرنده ی دل گیر
من نمازم را به غربت آوایت اقامه می بندم
دست نمی کشم از قنوت
و رقص سما کنان در سکوت
آرزو می کنم آرامش گردباد نجیب چشم هایت را

آوای نیلوفری ات مرداب صبر را عجیب دل انگیز می کند
تا بنفشه ها جوانه خواهم زد
تا اقاقیا دوستت خواهم داشت  





۱۳۹۳ مهر ۲۹, سه‌شنبه

@


در فراسوی هرزگی زیستن شرم بزرگی است
مگر آنجا که پله پله شهوت نگاه تو باشد تا اوج آرامش
من آویخته بر صلیب آغوش تو
قربانی بکارت بی سرنوشت ترین قاصدکان بر باد رفته ای خواهم شد
که تا سرزمین موعود نفس هایت
سرگردان ، آواز حزن آلود دلتنگی سر می دهند



۱۳۹۳ مهر ۲۵, جمعه

@



مرگ و زندگی با تمام گرفتاری هایشان در همین دو چال روی گونه دفن می شوند وقتی با تو می خندم 

 خوبِ خوبِ خوب یعنی تو هستی و من دیوانه ام

گور پدر این همه دلتنگی و غربت


۱۳۹۳ مهر ۲۱, دوشنبه

@



روی خیسی ِ مواج اظطراب پارو زدن 
کار سختی نیست وقتی
بازوان تو خشک ترین خشونت عاشقانه ای است 
که زنی را به امن ترین تخته سنگ سینه ات می چسباند 
سنگی که دلش می زند 
دلش می نویسد 
دلش می تپد 
برای مـــــــــــــــــن

بگذار تمام روز طوفان غوغا کند 
شب ستاره می چینیم



۱۳۹۳ مهر ۱۷, پنجشنبه

@



دلم برای قفس چشمانت پر می کشد
من مبتلای تو نیستم مگر؟
زنی که در دخمه ی تنهایی اش تو را نفس می کشد

از این دخمه تا آن قفس هزار آرزو خفته 
هزار خاطره برخاسته 

پرده ی حریر اشک های دلتنگی ام 
نگاه بان خلوت خواب هامان 
آرام تر از آرامش در پس پلک هایم تختی بنا کرده ام 
تو بیا ... تو بمان 
تعبیر خواب سنگین هر شب تو
تبعید می شوم هر صبح 
پر می کشم سبک 
به جنگل سر سبز سینه ی ستبر تو 



۱۳۹۳ مهر ۱۴, دوشنبه

@




میان خاطره های بهاری همیشه فصل برگریزان چله ی تابستان است 
داغ و عرق ریز
برگ برگ 
زرد و نارنجی
شکوفه می کند لبخند
می زند باران
می کوبد تگرگ
پیر می شود آدم
به پای تمام فصل هایی که یا آغاز نشدند 
یا تمامی نداشتند

ترک کنج ابرویم گواه تمام لرزه های سرنوشتی است 
که روی گسل پیشانی ام تقدیر را تسلیم  نمی شد
و این همه موی سپید حاصل سرمای زمستانی است پانزده ساله
 غربت ، کوچ پرستوی شانه ام نبود
باد روسری ام را از بام خانه مان دزدید
برد... برد...برد
ابرها از پچ پچ باران گریزان شدند
خدا من را از باد خرید
آورد ... آورد ... آورد
تا تــــــــو

 بهار بودی
آرام و صبور و پر بار

تابستان بودی
گرم و داغ و بی قرار

پاییز بودی
دانه دانه های انار

زمستان بودی
منتظر ، بی قرار ، امیدوار

ترک های پیشانی ات را می شناختم 
به سینه ات که دست می سابیدی دلم می گرفت
پای تمام استکان های چای تو قند دل من آب می شد

طوفان بود .... نه اینکه نبود 
ماندن نبود .... نه اینکه بود

ما اما بودیم 
ما اما ماندیم

و باد شهادت می دهد 
دستان تو لای موهای من همیشه می لرزید 
اما به لرزاندن دل هامان می ارزید