۱۳۹۳ مهر ۱۴, دوشنبه

@




میان خاطره های بهاری همیشه فصل برگریزان چله ی تابستان است 
داغ و عرق ریز
برگ برگ 
زرد و نارنجی
شکوفه می کند لبخند
می زند باران
می کوبد تگرگ
پیر می شود آدم
به پای تمام فصل هایی که یا آغاز نشدند 
یا تمامی نداشتند

ترک کنج ابرویم گواه تمام لرزه های سرنوشتی است 
که روی گسل پیشانی ام تقدیر را تسلیم  نمی شد
و این همه موی سپید حاصل سرمای زمستانی است پانزده ساله
 غربت ، کوچ پرستوی شانه ام نبود
باد روسری ام را از بام خانه مان دزدید
برد... برد...برد
ابرها از پچ پچ باران گریزان شدند
خدا من را از باد خرید
آورد ... آورد ... آورد
تا تــــــــو

 بهار بودی
آرام و صبور و پر بار

تابستان بودی
گرم و داغ و بی قرار

پاییز بودی
دانه دانه های انار

زمستان بودی
منتظر ، بی قرار ، امیدوار

ترک های پیشانی ات را می شناختم 
به سینه ات که دست می سابیدی دلم می گرفت
پای تمام استکان های چای تو قند دل من آب می شد

طوفان بود .... نه اینکه نبود 
ماندن نبود .... نه اینکه بود

ما اما بودیم 
ما اما ماندیم

و باد شهادت می دهد 
دستان تو لای موهای من همیشه می لرزید 
اما به لرزاندن دل هامان می ارزید

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر