۱۳۹۳ آبان ۳۰, جمعه

@



آن روز که کوله بارم را بی چراغ می بستم 

چشمانم به انتظار هیچ فردایی از خاطره ها یاد نمی کرد

چونان جای پای گرگ در برف ، دستانم در آغوش سرد خودم جای گرفت

زوزه ی رفتن نبود .... وزوزه ای بود از دیگر نبودن

و دیگر نبود زنی که بر فراز آسمان ها دست می کشید به شکار فرشته ی مرگ

بال گشوده بود به نماندن ، به رها شدن ، به گریز

و تو نمی دانی گریختن از ناگزیرِ آن همه هیچ بودن یعنی پرواز

من پرنده شدم

آن روز تمام کبوتران دنیا را فهمیدم

و به هرچه پرستو سلام کردم

با  قناری خواندم

فنچی سبک بال 

چون عقاب اما گردن افراشته

تمام گذشته ام سنجاقک شد

چله ی تابستان چلچله ای بر شانه ام سردش بود

می لرزید اما وفادار ترین یار رفتن بود

و خدا می داند 

شاید خدا هم نمی داند

اعجاز دستان او بود

که بند ناف من در سی و شش سالگی از گردنم باز شد 

آزاد شدم پشت هلهله ی مژگانش

دنیا آن روز یک خمره عسل بود 

در کویری صاف

مرداد بود ... شناسنامه به مِهرگرفتم 

فوج فوج سنجاقک از سرم پرید




۱۳۹۳ آبان ۲۲, پنجشنبه

@



با تو کاری ندارم  .... اما این حقیقت دارد که ما آمده ایم یا نرسیم یا آنقدر دیر شود که تاول هایمان زودتر از چشمانمان رسیده باشند.... به چه؟ به هرآنچه که تو نامش را بر خودت گذاشته ای .................نامت چه بود؟ 

 زنـــــــــدگی



۱۳۹۳ آبان ۱۱, یکشنبه

@



چشم از من برندار
اگر تو روزی خواب بمانی
 قرار عاشقی مان دیر می شود
گلوبند تو بر گردن خمیده ام دل گیر می شود
خط زنانه ی سرنوشت من در جوانی پیر می شود
و برای این همه قصه که نه گفته ای که نه خوانده ام دیر می شود 
چشم از من برندار
تا ببینی این ناز و نیاز در گستره ی قامتت 
از هرچه تشنگی است سیر می شود 
و بی شکایت و خستگی 
جهانگرد مرزهای بی غروب اندیشه ات
خود ، مسیرمی شود