آن روز که کوله بارم را بی چراغ می بستم
چشمانم به انتظار هیچ فردایی از خاطره ها یاد نمی کرد
چونان جای پای گرگ در برف ، دستانم در آغوش سرد خودم جای گرفت
زوزه ی رفتن نبود .... وزوزه ای بود از دیگر نبودن
و دیگر نبود زنی که بر فراز آسمان ها دست می کشید به شکار فرشته ی مرگ
بال گشوده بود به نماندن ، به رها شدن ، به گریز
و تو نمی دانی گریختن از ناگزیرِ آن همه هیچ بودن یعنی پرواز
من پرنده شدم
آن روز تمام کبوتران دنیا را فهمیدم
و به هرچه پرستو سلام کردم
با قناری خواندم
فنچی سبک بال
چون عقاب اما گردن افراشته
تمام گذشته ام سنجاقک شد
چله ی تابستان چلچله ای بر شانه ام سردش بود
می لرزید اما وفادار ترین یار رفتن بود
و خدا می داند
شاید خدا هم نمی داند
اعجاز دستان او بود
که بند ناف من در سی و شش سالگی از گردنم باز شد
آزاد شدم پشت هلهله ی مژگانش
دنیا آن روز یک خمره عسل بود
در کویری صاف
مرداد بود ... شناسنامه به مِهرگرفتم
فوج فوج سنجاقک از سرم پرید