آن روز که کوله بارم را بی چراغ می بستم
چشمانم به انتظار هیچ فردایی از خاطره ها یاد نمی کرد
چونان جای پای گرگ در برف ، دستانم در آغوش سرد خودم جای گرفت
زوزه ی رفتن نبود .... وزوزه ای بود از دیگر نبودن
و دیگر نبود زنی که بر فراز آسمان ها دست می کشید به شکار فرشته ی مرگ
بال گشوده بود به نماندن ، به رها شدن ، به گریز
و تو نمی دانی گریختن از ناگزیرِ آن همه هیچ بودن یعنی پرواز
من پرنده شدم
آن روز تمام کبوتران دنیا را فهمیدم
و به هرچه پرستو سلام کردم
با قناری خواندم
فنچی سبک بال
چون عقاب اما گردن افراشته
تمام گذشته ام سنجاقک شد
چله ی تابستان چلچله ای بر شانه ام سردش بود
می لرزید اما وفادار ترین یار رفتن بود
و خدا می داند
شاید خدا هم نمی داند
اعجاز دستان او بود
که بند ناف من در سی و شش سالگی از گردنم باز شد
آزاد شدم پشت هلهله ی مژگانش
دنیا آن روز یک خمره عسل بود
در کویری صاف
مرداد بود ... شناسنامه به مِهرگرفتم
فوج فوج سنجاقک از سرم پرید
تو آمدی
پاسخ دادنحذفدرست در لحظه ی رفتن
مثل نفس که میآید
تا لباس بودن چرک نباشد
تا سپیدی صبر چروک نگردد
تا باز هم قلب شقایق روی نبض عشق
بی نشان از هیجان بهار نماند
میثاق تابستانی خورشید
سایه ی نارون و عطر بیتاب بید
خاطره خوش نقش هزار پروانه را
به چشمانم بخشیدی
مسعود تو
<3 <3
پاسخ دادنحذفعزیز دلم... عاشقی هایت پایدار
پاسخ دادنحذفدوست دارم شقایق جانم <3
حذف