سلام آقای ولی فقیه
این روزها حالتان چطور است ؟اخرین نامه ای که برایتان نوشتم جوابی نگرفتم و گذاشتم به حساب ناخوشی احوالتان در آن روزگار که به آلرژی سبز مبتلا شده بودید و توهم شدید که شورش را در سطل های زباله می دیدید. پس گلایه ای هم نیست به هر حال شما آقای ولی فقیه هستید و یک دنیا مسئولیت
یادتان می آید اولین بار که برایتان نامه نوشتم ؟ یادتان نمی آید چون خیلی سال گذشته .... نه سال پیش بود آن زمان که می گفتند تمدن ها باید با هم گفتگو کنند . من سوالی داشتم نامه ای برایتان نوشتم و زنگ زدم دفترتان ... چهار شماره ای بود تلفن پاسخگویی شما که الان دقیق یادم نیست. صدای مهربان پیرمردی از ان سوی خط گفت: سلام علیکم خواهرم بفرمایید. گفتم سلام از بنده است سوالی داشتم از آقای خامنه ای
دخترم بگویید رهبر معظم بهتر است
چشم از آقای رهبر سوالی دارم و نامه ای نوشته ام چطور پست کنم تا حتما به دستشان رسیده و پاسخم را بدهند ؟
شما نامه تان را به ادرسی که می گویم پست کنید و ده روز بعد با همین شماره پیگیری کنید... انشالله حتما پاسخ شما را می دهند
یعنی ایشان به تمام نامه ها پاسخ می دهند؟
بی شک چنین است.. آقا به تمام نامه ها پاسخگو هستند
تشکر کردم آقای ولی فقیه و نامه ام را فرستادم. به خدا چیز بدی ننوشته بودم . ان روزها نه رای مان را دزدیده بودید و نه گشت ارشادتان به پر و پایمان می پیچید ... سوالم این بود: چرا زیر پایتان فرش پهن نمی کنید؟ یعنی شما فرش ندارید؟ این کار شما مردم فریبی و ریا نیست؟ پس فرق شما که پول نفت را دارید با کودک فال فروش سر کوچه مان چیست؟
پرسیدم آقای رهبر می شود کلکسیون انگشترهاتان را بدهید و فرشی تهیه کنید برای مهمانان خارجی؟
یادم هست ان روزها "کوفی عنان" به زیارت شما امده بود و با پاهای بدون کفش روی موکتی نشانده بودینش
کجای سوال من بد بود؟؟؟
باری......
ده روز بعد زنگ زدم و پاسخ نامه ام را خواستم گفتند نیامده... دو روز بعد... یک هفته ی بعد و ده روز بعد باز زنگ زدم... ان آقای پیر مهربان که دیگر مهربان نبود گفت:
گوشی دستت ببینم
چشـــــم !!!
الو!
سلام . ببخشید من حدود یک ماه پیش نامه ای برای آقای خامنه ای فرستاده بودم و الان پاسخم را می خواهم . همکارتان گفته بود تماس بگیرم
جواب نامه ات را می خوای؟
بلـــــه !!! لطفا
ببینم تا حالا دیدی یکی از خیابون رد شه یهو یه ماشین از رو سرش رد بشه و فرار کنه؟
بله؟؟؟؟
تا حالا شنیدی یکی بچه اش بره مدرسه و دیگه برنگرده؟؟؟
بــَ بـــَ ّبلـــــــه؟
برو زن ... برو پای گازت غذات نسوزه تا زندگیت رو به اتیشس نزدی....
آقای ولی فقیه .... باورتان می شود؟ از دفتر شما با من اینطور حرف زدند
یک هفته بعد وبلاگم که تنها و تنها در مورد حقوق زنان و فعالیت های کمپین یک میلیون امضا بود ابتدا فیلتر و بعد تخلیه مطالب شد
من سیاسی نبودم و نیستم تنها با شما موافق نبودم و زن بودن و زنده بودنم را جور دیگری می خواستم ... همین
به اصرار خانواده خفه خون مرگ گرفتم
کاری نکرده بودم.... با مقام معظم رهبری مکاتبه کرده بودم. دلم از سکوتم در عذاب بود پس وبلاگ دیگری باز کردم به نام " زن نیستی تا بفهمی" آقای رهبر شما زن نیستی تا بفهمی زن بودن در ان دیار چقدر سخت است
در وبلاگم می نوشتم و خانه داری هم می کردم و در شرکتی هم کار می کردم .... می دانید آقای رهبر؟ زندگی خرج دارد. خبر دارید که !!
این میان مدام برای شما نامه می نوشتم اما ما که نوریزاد و کیهانی نبودیم ... نامه هامان در وبلاگ هامان دفن می شد ند
تهدیدها توسط فرزندان تازه پشت لب سبز شده ی شما برایم عادی شده بود ... دروغ نمی گویم ... انگار که روحیه می گرفتم از انها فحش می خوردم
گذشت
گذشت
گذشت
تا انتخابات خرداد سبز شد ... نگویید یادم نیست که یادتان نمی رود ان روزها . چه شوری بود و چه هیاهویی... انها که با من بودند می دانند که به همه چیز شک داشتم ان روزها حتی به سکوت نیروهای پلیس در برابر شعارهای تبلیغاتی که شما را تهدید می کردند اما خوب بود به هر حال فضایی بود برای فریاد زدن .... چقدر فریاد می زدیم یادتان هست؟؟؟
شما لبخند می زدید که اینان دیوانه اند... ما دیوانه نبودیم آقای ولی فقیه... ما فقط صداهایمان را رها می کردیم ... بغض هایمان .... اشک هایمان
روزهای عجیبی بود . نقاب از صورت خیلی ها کنار رفت... خیلی ها که انگار با ما بودند فهمیدیم از ما نیستند ... ترسیده بودند . از چیزهایی خبر داشتند که نمی گفتند . ان روزها به من گفتند: انقدر خودت را به اتش نزن... ما چندین رای نوشته داریم از حالا باور نکردم
اگر هم باور کردم نخواستم به روی خودم بیاورم .... بگذریم تکرار مکررات نمی کنم
ان نماز جمعه ی شوم شما رسید... خدا می داند که چطور دو زانو دز برابر تلویزیون نشسته بودم تا بشنوم حکم مقتدرانه ی شما را... که شما دستور خون دادید... تشنه بودید .... من سرم را گرفتم که: وااااااااای آقای رهبر تشنگی اش را اعلام کرد
حلال کنید.. نکردید هم مهم نیست. همان لحظه گفتم : خاک بر سرت که خراب کردی همه چیز را ... خاک بر سر مشاورینت حتی
کشتی و کشتی و کشتی اما سیراب نشدی
فرزندانت چون آقای نوریزاد حتی صدایشان بلند شد . البته من هرگز به این توابین ناگهانی ایمان نداشته و ندارم چون نوریزاد ها و سازگارها و امیر ابراهیمی ها و گنجی ها اما خوب بود... ما حکم بچه های یتیمی را داشتیم که هر نوازشی عقده هامان را اندکی آرام می کرد
روزها به خیابان می رفتیم ... شب ها به پشت بام و نیمه شب ها به وبلاگ نویسی
الله اکبرهامان را خدا نشنید و من باور کردم خدای تو قویتر است
ان روزها باز برایت نامه نوشتم ... اما این بار زیاد مودبانه نبود... خداهایمان را به مقایسه نشانده بودم. نامه ام را خواندی آقای ولی فقیه؟
فکر کن که خوانده باشی!!!
ان زمان که نامه ی نوریزادی نبود ... برادران سایبری ات مرا به سلاخی بردند ... چه تهمت ها که نزدند ... چه نارواها که نگفتند .. شب و نیمه شب چه آزارها که ندادند
پدر و مادرند می ترسیدند
من جلای وطن کردم
سخت بود ... درد بود.. تحقیر بود ... نا مساواتی بود ... دلتنگی بود اما هرچه بود و هرکه بر سرم می زد با خودم می گفتم : غربت یعنی همین ... در سرزمینم با من چه کردند که این اغیار مرحمت کنند
اینجا که امروز هستم سایه ها همه سبز شده اند... سایه های سبز ایرانی یکدیگر را می درند ... دینشان را عوض می کنند ... امیال جنسی شان را به مزایده می گذارند و کلاه بر سر این اغیار می گذارند تا زنده باشنداما زنده نیستند... اینجا فرزندان ایران همه مرده های متحرکند ... دردمندند اما درد را حس نمی کنند
اینان همه فرزندان همان سرزمینی هستند که " تو " تصرفش کرده ای
آواره اند عجیب اواره اند
می گویی نه؟؟
نشان به آن نشان که تا امروز شما هنوز در خاک من هستی و من به جرم اعتراض هایم به نفس نکشیدن آواره ام... خوش باشید که امثال من هر روز آواره تر از قبل می شوند... امروز چند نامه را که خطاب به شما بود خواندم... نوشته بودند هنوز فرصت هست که شما به مردم باز گردید
خودتان چه فکر می کنید؟؟؟
فرصت دارید؟
اگر از من می شنوید... ندارید . شما هیچ فرصتی ندارید
حتی فرصت مردن هم ندارید ... چون نام آلوده اتان هرگز پاک نمی شود حتی با مرگ
راستی آقای ولی فقیه بچه های ایران بیرون از آن خاک جان هم می دهند خبر دارید؟ جنازه شان روی دست کشورهای دوست و دشمن می ماند
آقای ولی فقیه... ما ده سالی می شود از شما می پرسیم و شما جواب نمی دهید... به محاسن نورانی تان قسم ، یه خاطر آقای نوری زاد این بار به سوال من پاسخ دهید.... چه می شود که سربازان و فرزندانتان مقابل شما قرار می گیرند؟
یک خواهش هم دارم. لطفا به جای نامه های آقای نوریزاد امر کنید آقای " زید آبادی " نامه ای از زندان نه به شما صد البته که به مردم بنویسند
قول می دهم پس از خواندن نامه ی آن مرد بزرگ یک روز از آوارگی هایم را به لطفی که کردید ببخشم
اگر زحمتی نیست زندانیان را ازاد کنید ... سعی کنید انسان خوبی شوید و با مردم به رافت برخورد کنید
اگر وقت کردید شمعی هم از طرف من بر مقبره ی کشته شده های جنبش سبز روشن کنید
تا یادم نرفته ان دو بزرگوار را هم از حصر آزاد کنید
حق مردم را بدهید... پول نفت و منابع دیگر را می گویم
خلاصه که آقای رهبر خوبی بشوید لطفا دیکتاتور نباشید
برای خودم چیزی نمی خواهم جز دعای خیر مادرم
شنیده ام موج نامه نگاران به سمت شما ریخته اند تا با آقای نوریزاد پودر شوند
می بینید چه مردم ساده ای داریم؟
قدرشان را نمی دانید به خدا
اللهکم مع الظالمین
اللهم فک کل اسیر
نازنین جلیلیان


