۱۳۹۰ آذر ۱۵, سه‌شنبه

...597...








من رخ نشان دادم به آفتاب
تو رخدادی در من
و اینگونه نطفه ی عشق در زهدان نابارور باورم رویید

به این سادگی ؟؟

هیچ کس نداند خدا که می داند
مریم وار اگرچه نه
لیلا گونه پیشانی به خاک می سابیدم
باد درگرفت
شن ها به آسمان رفتند
گردباد در من پیچید
ابر دستم را گرفت
مرا برد تا تیزی لبخند ماه

شب زخم دیدم
شب زخمی شدم
روز نبود
روزنه نبود
نور نبود

به خدا رسیدم
عشق را دیدم

نه در باغ و بستان
نه در میان گل و کنار آواز بلبل

من او را
در تاریکی خیابان های سرد و بی روح جهنم قدم زدم

چون بره ای رها شده
میان بی شناسنامه ترین گرگ ها
نگاهش کردم

لای لای خواندمش
قصه نوشتمش
گرگ ها خوابیدند

گرگ و میش بود
سرد بود
گیسوانم اما شکوفه می زدند


آفتاب......

خدا در نگاهم پیچید
من صدایش کردم

و تو
گوشه ی لب هایم روییدی
معجزه در گونه ام گل کرد
من لبخند شدم

روز را بوسیدم
با نور خوابیدم
باورم بارور شد

باورت می شود؟
عشق در من آرام خوابید 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر