۱۳۹۳ اردیبهشت ۱, دوشنبه

@






بايد بلند شوم

سوزن هاى ملافه ام را باز كنم

چارگوشه اش را تا بزنم

عطر تنم را مى دهد

نمى شويمش

من خواب ديده ام بادبادكى ساخته ام

و تو آن سوى هيچ دشتى دستى تكان نمى دادى

بايد مهيا بخوابم

خدا را چه ديده اى شايد امشب آمدى