۱۳۹۳ شهریور ۵, چهارشنبه

@





دلم برای زخم هایم می سوزد 
و برای روحم 
و برای لبخندهایم 

من دچار گذشتن شده ام 
و گذشته ای که هر روز با من و تنهایی بزرگ تر می شود 
تمام نمی شود 

دلم برای زنی که در من است می سوزد 
زنی که در آینه می بیند 
غرور چشمانش هر روز پیرتر می شود 
و تمام زندگی اش توهم زیبایی است 
توهم عشق 
توهم هم خوابگی 
توهم بودن 

تو ... تو هم همان توهم خسته ی عاشقانه ای هستی 
که من سال ها پس از این نیز دوستت خواهم داشت 
درست شبیه خاطرات کودکی ام 
مثل دوستت دارم گفتن هایت 
یا شباهت چشمانت با همه ی آنچه که مدت هاست ندیده ام 

خسته تر از آنم که تکیه گاه خیالات زنانه ام باشم 
یک نفس عمیق ...نوشیدن یک استکان چای 
حجم شانه هایم را به وهم آغوشت میهمان می کنی؟
زخم هایت را خیس از بوسه خواهم کرد

....بی زحمت صدایم کن

شفای قدم هایت معجزه ی خیال های زنی است 
که بی انکه قرار باشد آمدنت
هر روز حدود غروب بغض می کند از نیامدنت 

می ترسم اشک هایمان خشک شوند
دلمان خوش
وحشت ناک تر از این نیست
که راضی باشیم به سهم خیال

داشتم از خودم می گفتم 
که باز تو آمدی شعرم را گرفتی  
داشتم می گفتم 
دلم به حال زخم های زنانه ام می سوزد
که به یادم آمد 
ندیدن زخم های تازه ی مردانه ات 

دلاور بی دل 
در امن سینه ام بمان 
من هنوز " مرهم بنفش آجین اساطیری" تو هستم

خیالت آسوده
تا زن است و تن است و من
گاه و بیگاه دل می شکند
اما
راه و بیراه شعر می شکفد

تا عشق هست و صدا و تو
مسیر یکی است
 نی نی چشمان تو 




۱ نظر: