۱۳۹۳ آبان ۲, جمعه

@



ما بی ریشه 
به سادگی مردن اطلسی ها تا همین زمستان می پوسیم
دست بجنبان عشق من 
خاک از حاصل خیزی دستان تو 
آب از بارش چشمان من
باد از نفس نفس های بی امان تو 
آتش از شعله های شهوت من 
طبیعت را تا پای آینه می کشانیم
نگاه کن بهار ....
پشت دیوار اطاق پا به پا می شود

آینه را باز کن
آن سوی آینه پنجره با آفتاب از نازکی انگشتان من می گوید
 که در باغ دستان تو ریشه دوانده اند

آواز بخوان پرنده ی دل گیر
من نمازم را به غربت آوایت اقامه می بندم
دست نمی کشم از قنوت
و رقص سما کنان در سکوت
آرزو می کنم آرامش گردباد نجیب چشم هایت را

آوای نیلوفری ات مرداب صبر را عجیب دل انگیز می کند
تا بنفشه ها جوانه خواهم زد
تا اقاقیا دوستت خواهم داشت  





۵ نظر:

  1. دُردانه معصوم هِی دریغ و بی هیاهوی من
    ما سالهاست ریشه کن شده ایم
    از چهل گیس مهربان زلف تو از دروغ تا دغل پل ساختند و به عافیت رویاهایشان خزیدند
    و پهلوی پُر مهر و بی ریای مرا راه ابریشم غرورشان کردند تا در بازار مکّاره غرورشان به سودای مهربانی های از جنس ما مشغول مشعوف باشند
    یکی خندید و در خمره ی خام خیالش دانه دانه پتیاره گی کاشت
    و آن دیگری بغض خرید و به فتوای بکارتش نجابت چید
    بیچاره بهار پُر گلایه ی تو
    خزان بی طبسم من
    چه آسوده از یاد رفتیم
    تَن مجروح و صد پاره ی تو را قاصدکی دید و
    پیغام پشت پیغام به دوش نسیم نشاند
    و تو باور نکردی و لبخند زدی که ای دریغ از آنهمه سال بی ماه و شب بی مهتاب
    و من در سالهای بهت و گریز
    بی هیچ چشم داشتی خیالم را فرو بردم در لمس ساده ی فردایت
    چه ساده بودیم ما پروانه ی شکیبای من
    هیزم اینهمه تردید در اجاق فردایمان بود و
    به گمان تمام دیروز گریستیم
    چاروق حیله پایت کردند
    رو به راهت کردند
    پای دوزخ با تو قرار بستند
    و به منجنیق شقاوت نشاندند
    و مرا به وعده ی آب کوزه کوزه سراب نوشاندند
    چه؟!
    که تو در راهی و من سر به راه!!
    هیهات که اگر "ما" نبود
    جهنم هیچ اما نبود
    ....هزار سکوت
    هزار گلاه
    این میان کاشته ایم
    بگذار باز هم تنها تو بدانی و من
    نمی دانم تو بمن رسیدی یا من به تو
    اما خوب میدانم به داد هم رسیدیم
    سر از تو بود سینه از من
    گریه از تو بود چشم از من
    آه از تو و ناله از من
    قصه از تو گلایه از من
    آنهمه تَنهایی که یادمان نمی رود!!
    بی چون و چرا در دهلیز عشق بودیم
    بی تقدیر و قضا
    که از سَر نوشتیم
    ما خود عاشقان زیبا سرشت سرنوشتیم

    مسعود تو

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. تو جانان منی .... بی هیچ وهم ما با هم ... تنهای تنها به هم رسیدیم

      تو تا همیشه سایه سار معصوم روزهای من و خنکای مطلوب شب های من هستی
      مرسی که همیشه بودی حتی تمام روزهایی که من نبودم .... مهربانی کن همیشگی ام بمان

      دوستت دارم

      حذف
  2. مرا تو بی سببی نیستی
    به راستی صلت کدام قصیده ایی اِی غزل،،،،،

    پاسخ دادنحذف
  3. همیشه باید كسی باشد
    تا بغض هایت را قبل از لرزیدن چانه ات بفهمد !

    باید کسی باشد که وقتی صدایت لرزید ! بفهمد !
    که اگر سکوت کردی بفهمد !

    باید کسی باشد ! 
    که اگر بهانه گیر شدی ! بفهمد !َ
    باید کسی باشد 
    که اگر سردرد را بهانه آوردی برای رفتن ! نبودن ! بفهمد !
    باید کسی باشد 
    که اگر حرف های بی معنی زدی بفهمد !

    باید کسی باشد
    بفهمد که درد داری ! که زندگی درد دارد ! 
    بفهمد که دلگیری !
    بفهمد که دلت برای چیزهای کوچک تنگ شده !!!
    بفهمد که دلت برای راه رفتن ! برای دویدن !
    تنگ شده !
    بفهمد که وقتی باران می آید !
    برف می بارد !
    راه رفتن می شود تنها دغدغه ی زندگیت ! 
    بفهمد !!!!

    همیشه باید کسی باشد...

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. آره شقایقم .... باید کسی باشد که بفهمد درد داری! که زندگی درد دارد ......

      خیلی خوبه که تو هستی

      حذف