چشم از من برندار
اگر تو روزی خواب بمانی
قرار عاشقی مان دیر می شود
گلوبند تو بر گردن خمیده ام دل گیر می شود
خط زنانه ی سرنوشت من در جوانی پیر می شود
و برای این همه قصه که نه گفته ای که نه خوانده ام دیر می شود
چشم از من برندار
تا ببینی این ناز و نیاز در گستره ی قامتت
از هرچه تشنگی است سیر می شود
و بی شکایت و خستگی
جهانگرد مرزهای بی غروب اندیشه ات
خود ، مسیرمی شود
خود ، مسیرمی شود
هزاران خورشید از لب هایت
پاسخ دادنحذفهزاران ماه میان انگشتانت
و زمین بر مدار لبخندت
و زمان برهنه و لخت میان گیسوانت
ناز تو را کشیدن
به عطش نیاز تو رسیدن
زندگیست
شعر بگو میخواهم تا همیشه شاعر باشم
مسعود تو
عزیزم...
پاسخ دادنحذف