۱۳۹۳ آبان ۱۱, یکشنبه

@



چشم از من برندار
اگر تو روزی خواب بمانی
 قرار عاشقی مان دیر می شود
گلوبند تو بر گردن خمیده ام دل گیر می شود
خط زنانه ی سرنوشت من در جوانی پیر می شود
و برای این همه قصه که نه گفته ای که نه خوانده ام دیر می شود 
چشم از من برندار
تا ببینی این ناز و نیاز در گستره ی قامتت 
از هرچه تشنگی است سیر می شود 
و بی شکایت و خستگی 
جهانگرد مرزهای بی غروب اندیشه ات
خود ، مسیرمی شود


۲ نظر:

  1. هزاران خورشید از لب هایت
    هزاران ماه میان انگشتانت
    و زمین بر مدار لبخندت
    و زمان برهنه و لخت میان گیسوانت
    ناز تو را کشیدن
    به عطش نیاز تو رسیدن
    زندگیست
    شعر بگو میخواهم تا همیشه شاعر باشم

    مسعود تو

    پاسخ دادنحذف