سال ها به ما گفتند تاریکی پشت پنجره است
اما تشکر از چراغ ها شرط عقل
بی احتیاط بودم
من در شب چشمان تو
بی هراس از حسادت ماه قدم زدم
سیاهی را چشیدم.... با سیاهی خوابیدم
از قله ی سینه ام طلوع کردی
بی چراغ و چکامه
شرط عقل تمام دیوانگی هایم شدی
برای من از هراس و مکافات گفتن دیر است
من در سیاهی به تو دل باختم
در سیاهی بود که گفتی
از خدا خواستمت"
"از خود کردمت
چقدر زود دیر می شود نازی...
پاسخ دادنحذفزودتر از اون که ختی فکرش رو می کنیم .... امان از تقویم و ساعت و هرچیزی که گذشت زمان رو با بی رحمی به رخ ما می کشه
حذف