۱۳۸۹ خرداد ۱۰, دوشنبه
۱۳۸۹ خرداد ۸, شنبه
...112...
این روزها آب از سر دنیا گذشته انگار
من اما هنوز یک وجب مانده تا فراموشیم
خیره به راهی که رفته ای نگاه می کنم
هنوز یادم هست...
مدت ها بود ساز نا کوک رفتن می زدی
شاید سازت که کوک شد برگردی
هرچند همیشه این تویی که رفته ای و همیشه این منم که می مانم
اما باور کن تنها یک وجب مانده تا آب از سرم بگذرد
شاید فردا شاید هرگز
نمی دانم
سازت که کوک شد.... زود برگرد
از مبادای دیر شدن می ترسم
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه
...109...
زن استکان ها را جابه جا می کند
مرد خانه است
سیاست را مچاله می کند
زن برق می اندازد سنگ سیاه را
مرد کلید در را می چرخاند و سرش را
تو نمی خوابی؟ شب به خیر
زن مدت هاست شب نمی خوابد
اطو می کند آرامش چروک خورده ی روحش را
در تاریکی و کلمات
تا شاید صاف شود خط افتاده بر پیشانی
و راهی باز شود به دری که آن سویش باور است و آرامش
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۱, سهشنبه
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۴, سهشنبه
...106...
بی اراده شده ام انگار
سوار بر قطاری قدیمی و فرسوده
با سی و پنج کوپه ی خالی
نا خواسته چرخ می زنم در فضای بی هوای زندگی
و لرز می کنم از سوز تنهاییم
شیشه های این قطار ترک خورده اند
پنجره ها را باید بست
پرده ها را باید کشید
کودکی من که پر بود از سفر به جنوب و شیشه های ترک خورده ی قطارهای قراضه
و نصیحت پدر
_____ به ایستگاه که رسیدیم پرده ها را بکشید ______
پدر می گفت و من باز سرک می کشیدم تا ایستگاه بعدی و مردمی که دست تکان می دادند
چند بار پدر گفت؟
چرا هرگز یاد نگرفتم
که در ایستگاه ها احتمال پرتاب سنگ بسیار است؟
با این همه شیشه ی شکسته و خلوت ترک برداشته
چرا هنوز می ایستم و لبخند می زنم به رهگذران؟
چرا آدم نمی شوم به شیوه ی انسان ها؟
سکوت این روزهای من طعم خنده گرفته
باشد به خیال خامشان
که این تن رنجور
زن است و صبور
بگذار اشک های من پشت نقاب لبخندم
بیابان خاطرات تلخ را آبیاری کند
شاید روزی جوانه ای سر باز کند از میان این همه دلشوره
بگذار آنان که زدند و رفتند
خیال کنند که مردند و بردند
بگذر و بگذار بروند
کنار همه ی انها که به خیال خامم گذشته اند
هوا که تاریک شد
شب که امد
باز کسی آرام ... آرام
با ریتم رمزدارش به شیشه ام می کوبد
بی صدا سر از کوپه ی تنهاییم بیرون می کشم
هیس س س س.......
کسی نیست....
همه خوابیده اند
بیا______
دست در دست کودکی ام می دویم
با شوق صورتمان را به شیشه های قطار زندگیمان می چسبانیم
آه می کشیم بر روزهایی که گذشتند
و با انگشتان نازک خود بر آهمان
طرح قلب و زندگی می زنیم
برای روزهایی که هنوز نیامده اند
شعر می خوانیم و می خندیم
نازنین کودکم که خسته شد
سر بر گوشش می برم و به یاد آن روزها قصه می خوانم
~~~~آرام خوابیده ~~~~
قطار ما اما هنوز می رود
هوای امشب من باز مثل تمام شب ها رو به روشنی است
باید باز گردم
خانه آرام است
پرده ها را بکشم
بروم بخوابم
کنار کودکی ام
بیدار که شدم
باز همان زن استوار و دانایی خواهم شد
که دوستش می دارند _______ که دوستش می دارم
من دوستش دارم؟؟؟
اشتراک در:
نظرات (Atom)




