بی اراده شده ام انگار
سوار بر قطاری قدیمی و فرسوده
با سی و پنج کوپه ی خالی
نا خواسته چرخ می زنم در فضای بی هوای زندگی
و لرز می کنم از سوز تنهاییم
شیشه های این قطار ترک خورده اند
پنجره ها را باید بست
پرده ها را باید کشید
کودکی من که پر بود از سفر به جنوب و شیشه های ترک خورده ی قطارهای قراضه
و نصیحت پدر
_____ به ایستگاه که رسیدیم پرده ها را بکشید ______
پدر می گفت و من باز سرک می کشیدم تا ایستگاه بعدی و مردمی که دست تکان می دادند
چند بار پدر گفت؟
چرا هرگز یاد نگرفتم
که در ایستگاه ها احتمال پرتاب سنگ بسیار است؟
با این همه شیشه ی شکسته و خلوت ترک برداشته
چرا هنوز می ایستم و لبخند می زنم به رهگذران؟
چرا آدم نمی شوم به شیوه ی انسان ها؟
سکوت این روزهای من طعم خنده گرفته
باشد به خیال خامشان
که این تن رنجور
زن است و صبور
بگذار اشک های من پشت نقاب لبخندم
بیابان خاطرات تلخ را آبیاری کند
شاید روزی جوانه ای سر باز کند از میان این همه دلشوره
بگذار آنان که زدند و رفتند
خیال کنند که مردند و بردند
بگذر و بگذار بروند
کنار همه ی انها که به خیال خامم گذشته اند
هوا که تاریک شد
شب که امد
باز کسی آرام ... آرام
با ریتم رمزدارش به شیشه ام می کوبد
بی صدا سر از کوپه ی تنهاییم بیرون می کشم
هیس س س س.......
کسی نیست....
همه خوابیده اند
بیا______
دست در دست کودکی ام می دویم
با شوق صورتمان را به شیشه های قطار زندگیمان می چسبانیم
آه می کشیم بر روزهایی که گذشتند
و با انگشتان نازک خود بر آهمان
طرح قلب و زندگی می زنیم
برای روزهایی که هنوز نیامده اند
شعر می خوانیم و می خندیم
نازنین کودکم که خسته شد
سر بر گوشش می برم و به یاد آن روزها قصه می خوانم
~~~~آرام خوابیده ~~~~
قطار ما اما هنوز می رود
هوای امشب من باز مثل تمام شب ها رو به روشنی است
باید باز گردم
خانه آرام است
پرده ها را بکشم
بروم بخوابم
کنار کودکی ام
بیدار که شدم
باز همان زن استوار و دانایی خواهم شد
که دوستش می دارند _______ که دوستش می دارم
من دوستش دارم؟؟؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر