۱۳۸۹ مهر ۲, جمعه

...125...



چادرشو گرفت به دندونشو با یه دست بچشو کشید تا سر زانوهاشو گفت:

 تموم این سالا در خونه رو که وا می کرد می گفت

 ببین... اون شکوفه ها دوسال نه یه سال دیگه که در بیان خوش بختت می کنم

و.... می رفت

 ___ بی پدر !

 همیشه فکر می کردم دروغگوی ماهریه

 اما تازه فهمیدم که نقاش خوبیم بود و من نمی دونستم.... !!!!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر