۱۳۸۹ مهر ۲, جمعه

...128...



تنها که شدی

با آینه همنشین می شی، غریب می شی

پیر می شی

مثل همون پیره زنه که عمری رو

پر قاصدک می چید

...تا بالش مردش رو

نرم و نازک بزنه

مبادا زیر سرش بلند بشه
 
آی پیره زن!!! بیا با من حرف بزن

دیونه!!!

پیرزنه حرف نمی زنه

همه حرفاشو زده

پس این همه قاصدک پرپر از کجا جمع کرده؟
 
پیره زن!!!

اون که از جاده گذشت مردت بود؟

دیوووونه!!! پیره زن چه می دونه؟

اون فقط یه عمره واسه جاده های دنیا داره دل می سوزونه
 
پیرزن ! منم مثل تو می شم؟

تنها می شم؟

جواب بده ... تو زنده ای؟ من ترسیدم

پیرزن نگام بکن!!! ببینمت!

این خطوط دور چشم، شبیه اون جاده هه نیست؟
 
پیرزن آهی کشید

آروم گفت:

چرا هست، خودشه

این همون جاده ایه که عمری من

چشم به راه و تنها

...نشستم تا که بیاد

اون که ادعا می کرد

تک سوار رویاهاست

اون که می گفت گردنش بلند شده

زن همسایه می گفت: ای بینوا !

اون فقط زیر سرش بلند شده
 
پیرزن! دیدی با من حرف زدی؟

دیدی با من دوست شدی؟

دیگه تنها نیستی. من هستم. غصه نخور
 
پیره زن نگاهی کرد

دستی به موهاش کشید آروم گفت:

تا حالا خواستی که توی آینه خودتو خوب نگاه کنی؟

تنها که شدی با آینه همنشین می شی
 
پاشو از پای این آیینه

صبح زود باید تو باز بیدار بشی

تو باید عمری آخه زنده باشی

حتی اگه تو جوونی پیر باشی

این آینه واسه تو نه آب می شه... نه نون می شه

...پاشو از پای این آیینه

اگر نه غبار غم روی دلت می شینه

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر