۱۳۸۹ دی ۱۰, جمعه

...199...





در آخرین خم دالان روحم
صدای هاون بر وجودم می پیچد
فضا روشن نیست اما می بینم

آنجا زنی است
... با چشمان چروکیده اما کشیده
لب های رنگ پریده و کمی سرخ
با موهای سفیدش که سیاه رنگ شده
و گونه های افتاده و صورتی
دستانی چروکیده اما خوش تراش
و زیر سیگاری اش که هنوز قرمز است
زانو به بغل گرفته و
آواز می خواند و شعر می کوبد

در آخرین خم دالان روحم
زنی است که دلتنگ است
اما عجیب لبخند می زند
زنی که می گفت
هرگز پیر نخواهد شد

...198...





تمام تنش محتاج تو می شود گاهی....
 زنی که تنها نیازش لمس باور است
_____اماباری بر دلت نمی شود....
.آموخته از زندگی
 که در اوج نیاز حتی
 بی نیاز سر بلند کند

...197...





آن سوی مرز دلتنگی ها
غزال تیزپایی برای بره اش
غزل آرام می خواند
نذر کرده عشق به سلامت بگریزد
اشک چشمش را بپیچد
...میان گلبرگ واژه و بفرستد به ضمانت دریا
تا برسد به دست ضامن آرزوهایش
تا بداند او عمری عاشقی می کند
بی انکه آب از آب تکان بخورد
و آرام کسی برهم

...196...




به من بگو... 

کجای این همه فاصله ردپای انصاف مانده
تا بردارم مشتی از خاکش را
و سرمه ی چشمانم کنم
...می خواهم روزی که آمدی

باز جوان ببینی ام
باز زیبا بدانی ام

...195...




حالا خودت بگو....
 این همه بهانه
 در این آغوش جای می شود؟

یا باز باید صبوری کنم ؟ا

۱۳۸۹ دی ۹, پنجشنبه

...194...


دلتنگی
 نه به فعل که به دل صرف می شود
 و به چشم زمان می گیرد
 و اکنون من چشم دلم برای تو دلتنگ است
....عمق فاجعه را دیدی؟؟
_________ زمان و مکانش را نمی دانم 
فقط زود بیا

...193...



گس شده حوصله ام
از دلشوره ای که به وجودم بخشیدی
و شیرینی دلتنگی ات

شور شیرین که افسانه شد همین نیست؟

...192...






حالا دیگر هیچ کس و هیچ چیز آزارم نمی دهد جز اسارت تو

حالا دیگر هیچ کس و هیچ چیز آغازم نمی کند جز آزادی تو

حالا می توانم ببخشم چون بزرگی تو
.........
حالا می گذرم و نادیده می گیرم به احترام تو

حالا می نشینم و می نویسم برای تو

که خوب می دانم این واژه ها هیچ کجا نمی روند

جز مقابل چشمان تو

آرام باش مرد

...191...





باید کمی قدم بزنم

و همانطور که سنگفرش ها را رقم می زنم

باید فردا را نیز قلم بزنم
و باز آرزو کنم
که تو نیز شاد باشی و سربلند
...و من آرام باشم و بی نیاز
گفته بودمت که من ستاره ی اقبالم؟
درست پیش از تو
آن دیگری بود
که دنبال نور بود
با من نشست
ستاره که شد رفت
آسمانم ستاره باران است
لطفی کن ... تو ماه شو
برو

...190...





گیرم عطش نرینگی تان را در وجود زنی سیراب کردید،
گیرم روحی زنی را به اسارت کشیدید و جسمش را خط زدید
گیرم مایه ی مباهاتتان آرام گرفت
گیرم مدال افتخار بر شانه هاتان زدید که شما فاتح الفتوح قلب زنان عالمید
 و گیرم  شما مرد آفریده شدید تا لذت دنیا  نصیبتان شود
اصلا گیرم شما مردید_____
 آی آقایان :
خدا شما را انسان آفرید تا بتوانید مردانگی کنید..
.وگرنه اینها که گفتم 
 در وجود هر حیوانی 
نمایان است

...189...





امشب با ستاره ها قرار گذاشته ام برای آرامشت
 دور ماه جمع شویم و ذکر نور بگوییم
........ شنیده ام دخیل ستاره بر ضریح ماه بی جواب نمی ماند
... بی شک پس از آن آسمانت روشن خواهد شد
_______ آمین

...188...








عمری نشستم 
تا مرد عاشق رویایی ام 
سوار بر اسب سفید
از جاده انتظار برسد به کلبه ی تنهاییم
تو راه افتادی
...با رخش سفید خوش تراش عشق 
اما به جان تو نه
به جان رخشت
با سرعتی که تو می تازی
تا من به در برسم و باز کنم آغوشم 
تو گذشتی از تنهاییم
من می مانم و غبار ماتم
و باز قصه ی مهتاب و شبنم
و باز شعر می ریسم از غم

آرامتر دلبندم
چای آوردم

...187...


کاش می فهمیدیم خود را به بی خیالی سپردن چه آزاری می دهد
 روح خسته ای را که فقط به خیالی هرچند دور دل خوش کرده
........ اما باز هم غمی نیست..
. خیال می کنیم
 که من تا همیشه
 به خیال تو
 مدارا می کنم

...186...





من از تو نه ____!



از عشقت سپاسگزارم که

...چنان طرحی از تو بر وجودم انداخته


که گویا چهل دختر عشایر
بامدادان تا شامگاهان قالی ابریشمی ترنجی را می بافنددر دلم

که قرار است خط انتظار چشم مرا تا آمدن تو فرش کند



اندازه اش با تو

لطافتش با من