عمری نشستم
تا مرد عاشق رویایی ام
سوار بر اسب سفید
از جاده انتظار برسد به کلبه ی تنهاییم
تو راه افتادی
...با رخش سفید خوش تراش عشق
اما به جان تو نه
به جان رخشت
با سرعتی که تو می تازی
تا من به در برسم و باز کنم آغوشم
تو گذشتی از تنهاییم
من می مانم و غبار ماتم
و باز قصه ی مهتاب و شبنم
و باز شعر می ریسم از غم
آرامتر دلبندم
چای آوردم

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر