۱۳۸۹ دی ۱۰, جمعه

...199...





در آخرین خم دالان روحم
صدای هاون بر وجودم می پیچد
فضا روشن نیست اما می بینم

آنجا زنی است
... با چشمان چروکیده اما کشیده
لب های رنگ پریده و کمی سرخ
با موهای سفیدش که سیاه رنگ شده
و گونه های افتاده و صورتی
دستانی چروکیده اما خوش تراش
و زیر سیگاری اش که هنوز قرمز است
زانو به بغل گرفته و
آواز می خواند و شعر می کوبد

در آخرین خم دالان روحم
زنی است که دلتنگ است
اما عجیب لبخند می زند
زنی که می گفت
هرگز پیر نخواهد شد

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر