۱۳۹۳ فروردین ۱۱, دوشنبه

@




تو بازیگر خوبی بودی
بعد از تو هر که برای حظ به حوض چشمانم نگاه کرد فهمید یک زن خسته نیازی به نمایش ندارد
کسی باید باشد که قبل از کنار رفتن پرده ها بگوید بی خیال تماشا .....
قدم بزنیم ؟

تو بازیگر خوبی بودی..... 
آنقدر که بعد از تو تمام نقش ها تکراری اند و بازیگران ناشی
کاش تمام هنرت را رو نمی کردی 
دلم تماشا می خواهد و باور 
عاشقی با مردی از جنس هامون
نه زنی که سگ کشی وازه وازه ی بغض هایش شده 

این روزها در کوچه ی تنهایی من مردان زیادی به جای تو شرمگین می شوند
و این خیال نیست 
خلوت تاریک زنی است در کشاکش زندگی
که نمی داند باید برای خاطره هایش چگونه پر کند نقطه چین مردانی را
که نه شهامت ماندن دارند و نه جسارت رفتن 
تو دور می زنی خودت را 
و دور می شوی 
دوران ما تمام شد 
ببین !
تمامش نمی کنی ؟

۱۳۹۳ فروردین ۵, سه‌شنبه

@






چیزی از " درد غریب " شنیده ای؟ درد مظلومی است ، نه جای زخمی دارد و نه کبودی و نه حتی هیچ جای ثابتی که بنشیند برای خودش بی ادعا درد بکشد . بی قرار است و ساکت همینطور مدام از لا به لای موهایت راه می افتد سر تا پای اندامت را می رود و می پیچد و به روحت می زند و باز از روحت به اندامت و همینطور بی وقفه این فاصله را طی می کند و با خودش حرف می زند ، شعر می خواند ، اشک می ریزد ... مغرور است نه با کسی حرف می زند و نه می گذارد تو سر صحبت را باز کنی . 

تو زندگی می کنی و این درد به دست و پای تو می پیچد ، مثلا بی هوا می آید بین انگشتانت ، درست وقتی که فنجان قهوه ات را باید سر بکشی ، دستت تیر می کشد ، چشمت تار می شود ، فنجانت می افتد ، دلت می شکند ، بغضت می بارد ، زمین و زمان بپرسند چه شد تو را هیچ نداری بگویی .... مثلا که چه ؟ گیرم بگویی یک جایی تمام غرور قلبت زیر پا مانده .... باورت زخم خورده ، حرمتت ترک برداشته ...... این حرف ها با کدام منطقِ بی خیال ، ولش کن به درک جور است ؟ حالا باید بنشینی برایشان دلیل و برهان بیاوری که صحبت از شخص نیست از شخصیت است ، از خیانت نیست از صداقت است ، صحبت از شکست نیست از شکستن است ... نفس نمانده سکوت می کنی 

همین می شود " درد غریب" که باز راه می افتد می پیچد به روح و تنت 

درد مظلومی است این درد غریب

۱۳۹۳ فروردین ۱, جمعه

@

حالا برو به سلامت
از من گذشت  
بگذار شكوفه ها به زندگى شان برسند
اين هوا كه هيچش شبيه دل من است 
با يك وعده ى بهارى باران نمى شود 
كافى است بگويى فصل باز شدن پنجره هاست اما نسيمت نوزد
یا مثلا بنویسی با بلبل ها در راه بودی
کلاغ حسادت کرد ، راهت را بست
راستی تا یادم نرفته بگویمت
بترس که بهار بو ببرد پاییز تو یعنی مرگ دروغین برگ  
طوفانى مى شود بى مروت 
شاخه و شكوفه را با هم مى شكند

دل كه نيست بشكند ، شعر بنويسد 
درخت است 
من كه نيستم به ريشه اش بزنند بايستد 
درخت است 

تا اين هوا سر سازگارى دارد 
 برو 
که آمدنت تنها نرسیدن بود 
اين دنيا هيچش شبيه من است 
حواست به من نبود، گذشت
به شکوفه ها
به برگ ها
به بهار باشد
آسان نمی گذرد

۱۳۹۲ اسفند ۲۱, چهارشنبه

@

 هیچوقت نفهمیدم در یک رابطه ی عاشقانه کسی که دروغ می گه تا رابطه قطع نشه بیشتر عذاب می کشه یا کسی که می فهمه تمام مدت دروغ شنیده ... اما منطقی اش اینه که آدم دروغگو از هر کلمه ی عاشقانه ی خودش می ترسه هر کلمه ای که می تونه باعث لذت بسیار در وجود معشوقه اش باشه و این احمقانه ترین و دوست داشتنی ترین ایثار است 

۱۳۹۲ اسفند ۱۹, دوشنبه

انزوا



دردناك است لبخند ماه بر پهناى دريا
وقتى ماهى نزديك به ساحل
مى داند ، خوب مى داند 
حال غريبان به دريا زده را

آواز بخوان زن 
اين گستره تا آخرين عطش لحظه هاى تو آبى است
و صداى موج موج چشمانت
ابتلاى رسيدن دستان توست به ابتداى نيامدن قدم هايش 
باور كن
زندگى همين انتظار عظيم است
در حقارت لحظه هايى كه نمى دانند
گاه براى باريدن نه ابر بايد است نه آب
كه كوير اگر به برهوتش ايمان بياورد
بر آسمان خواهد باريد

بگذار اين زمان در انزواى علاقه بميرد
بى گمان ساعت فردا مچ بى قرارى را مى گيرد 
و راس وفادارى ات رسم آمدن را به جا خواهد آورد


۱۳۹۲ اسفند ۱۸, یکشنبه

خلاصی

شهر همان شهر ، آسمان همان آسمان و راه همان راه همیشه بود ... مثل همیشه هواپیمایی هر از گاه از بالای سرم رد می شد ... اولین بار که لبخند زدم معنی خاصی برام نداشت بار دوم که سرم رو به آسمون گرفتم و با نیش خند گفتم " چقدر با آسمون و هواپیماهای این شهر حرف زدی دختر!" تازه حس کردم دیگه بغض ندارم، دیگه وقتی صدای هواپیما می شنوم آه نمی کشم ... زدم زیر آواز کمی بعد به خودم اومدم دیدم ترانه ی تازه ای می خونم ! نه تنها دیگه زیر لب زمزمه نمی کنم " عاقبت ظلم تو رو یه روز تلافی می کنم " بلکه با صدای بلند می خوندم " رفتم در میخانه حبیبم خوردم دو سه پیمانه و ........." شونه ای بالا انداختم و گفتم چرا که نه و ادامه دادم تا به همون پیچ رسیدم ، اسمش رو گذاشته بودم پیچ لعنتی ... نمی دونم چرا از وقتی به خونه ی جدید اومده بودیم تا به این پیچ می رسیدم یعنی دقیقا جایی که پنجره ی اتاقم دیده می شد به طرز عجیبی اشک هام بی مقدمه سرریز می شد و گاهی مجبور می شدم برم پشت ساختمون چند دقیقه ای بشینم تا آثار بغض و اشک از صورتم بره و بعد راهی خونه بشم اما .... اما امروز نه تنها این اتفاق نیفتاد بلکه با دیدن پنجره ی اتاقم نفس راحتی کشیدم و گفتم " آخیـــــــــش رسیدم خونه " اینجا دیگه واقعا  تعجب کردم ... ایستادم ، خواستم بدونم دلیل این تغییرات چیه ؟ مرور کوتاهی کردم خودم و روزهایی که گذشته بودن رو ... دیدم که بی تفاوتم یا شاید بخشیدم ، این مدت مدام برای خودم تکرار می کردم همه چیز رو تا نبخشم تا اقلا از دستش ناراحت باشم ! خوب می دونستم روزی که از این همه بی انصافی ازرده نباشم یعنی " نقطه "  ... به هر حال دیگه ازش ناراحت نیستم ... دیگه نمی خوام برام توضیح بده ... دیگه دوست ندارم هیچ چرایی رو بهش بگم و هیچ چرایی رو بهم جواب بده 

خلاص شد این دل !

کوله پشتی ام رو محکم کردم و نفس عمیقی کشیدم گفتم : حکایت غریبی است عشق و تقلا ! و رفتم تا نمک حمامی رو که اسانس لوندر می داد با یک موسیقی آروم امتحان کنم .... چقدر ماهیچه هام بعد از ده ساعت کار خسته بودن ...

نه قلبم


این تن من است .... نه تو




۱۳۹۲ اسفند ۱۶, جمعه

تمام شد ....




عاشق سایه ای بود که از نور گریزان بود 

و نمی دانست بی نور سایه نیست

رفت تا به شب دل ببندد

تمام شد 

و عشق پشت ناتمامی دیوارها قدم می زند 

شبیه مجنونی با موهای پریشان و تکه نانی که یعنی هست 

به سایه ها سلام می کند 

و در دل می خواند

کاش دیگر هیچ سایه ای به شب دل نبندد

با سیاهی نرود 

تمام نشود 

و بلند می نالد 

......نازنین

" دل تنگی خوشه ی انگور سیاه است 

لگد کوبش کن 

لگد کوبش کن "