۱۳۹۲ اسفند ۱۸, یکشنبه

خلاصی

شهر همان شهر ، آسمان همان آسمان و راه همان راه همیشه بود ... مثل همیشه هواپیمایی هر از گاه از بالای سرم رد می شد ... اولین بار که لبخند زدم معنی خاصی برام نداشت بار دوم که سرم رو به آسمون گرفتم و با نیش خند گفتم " چقدر با آسمون و هواپیماهای این شهر حرف زدی دختر!" تازه حس کردم دیگه بغض ندارم، دیگه وقتی صدای هواپیما می شنوم آه نمی کشم ... زدم زیر آواز کمی بعد به خودم اومدم دیدم ترانه ی تازه ای می خونم ! نه تنها دیگه زیر لب زمزمه نمی کنم " عاقبت ظلم تو رو یه روز تلافی می کنم " بلکه با صدای بلند می خوندم " رفتم در میخانه حبیبم خوردم دو سه پیمانه و ........." شونه ای بالا انداختم و گفتم چرا که نه و ادامه دادم تا به همون پیچ رسیدم ، اسمش رو گذاشته بودم پیچ لعنتی ... نمی دونم چرا از وقتی به خونه ی جدید اومده بودیم تا به این پیچ می رسیدم یعنی دقیقا جایی که پنجره ی اتاقم دیده می شد به طرز عجیبی اشک هام بی مقدمه سرریز می شد و گاهی مجبور می شدم برم پشت ساختمون چند دقیقه ای بشینم تا آثار بغض و اشک از صورتم بره و بعد راهی خونه بشم اما .... اما امروز نه تنها این اتفاق نیفتاد بلکه با دیدن پنجره ی اتاقم نفس راحتی کشیدم و گفتم " آخیـــــــــش رسیدم خونه " اینجا دیگه واقعا  تعجب کردم ... ایستادم ، خواستم بدونم دلیل این تغییرات چیه ؟ مرور کوتاهی کردم خودم و روزهایی که گذشته بودن رو ... دیدم که بی تفاوتم یا شاید بخشیدم ، این مدت مدام برای خودم تکرار می کردم همه چیز رو تا نبخشم تا اقلا از دستش ناراحت باشم ! خوب می دونستم روزی که از این همه بی انصافی ازرده نباشم یعنی " نقطه "  ... به هر حال دیگه ازش ناراحت نیستم ... دیگه نمی خوام برام توضیح بده ... دیگه دوست ندارم هیچ چرایی رو بهش بگم و هیچ چرایی رو بهم جواب بده 

خلاص شد این دل !

کوله پشتی ام رو محکم کردم و نفس عمیقی کشیدم گفتم : حکایت غریبی است عشق و تقلا ! و رفتم تا نمک حمامی رو که اسانس لوندر می داد با یک موسیقی آروم امتحان کنم .... چقدر ماهیچه هام بعد از ده ساعت کار خسته بودن ...

نه قلبم


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر