عاشق سایه ای بود که از نور گریزان بود
و نمی دانست بی نور سایه نیست
رفت تا به شب دل ببندد
تمام شد
و عشق پشت ناتمامی دیوارها قدم می زند
شبیه مجنونی با موهای پریشان و تکه نانی که یعنی هست
به سایه ها سلام می کند
و در دل می خواند
کاش دیگر هیچ سایه ای به شب دل نبندد
با سیاهی نرود
تمام نشود
و بلند می نالد
......نازنین
" دل تنگی خوشه ی انگور سیاه است
لگد کوبش کن
لگد کوبش کن "
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر