۱۳۹۲ اسفند ۱۶, جمعه

تمام شد ....




عاشق سایه ای بود که از نور گریزان بود 

و نمی دانست بی نور سایه نیست

رفت تا به شب دل ببندد

تمام شد 

و عشق پشت ناتمامی دیوارها قدم می زند 

شبیه مجنونی با موهای پریشان و تکه نانی که یعنی هست 

به سایه ها سلام می کند 

و در دل می خواند

کاش دیگر هیچ سایه ای به شب دل نبندد

با سیاهی نرود 

تمام نشود 

و بلند می نالد 

......نازنین

" دل تنگی خوشه ی انگور سیاه است 

لگد کوبش کن 

لگد کوبش کن "


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر