۱۳۹۳ فروردین ۵, سه‌شنبه

@






چیزی از " درد غریب " شنیده ای؟ درد مظلومی است ، نه جای زخمی دارد و نه کبودی و نه حتی هیچ جای ثابتی که بنشیند برای خودش بی ادعا درد بکشد . بی قرار است و ساکت همینطور مدام از لا به لای موهایت راه می افتد سر تا پای اندامت را می رود و می پیچد و به روحت می زند و باز از روحت به اندامت و همینطور بی وقفه این فاصله را طی می کند و با خودش حرف می زند ، شعر می خواند ، اشک می ریزد ... مغرور است نه با کسی حرف می زند و نه می گذارد تو سر صحبت را باز کنی . 

تو زندگی می کنی و این درد به دست و پای تو می پیچد ، مثلا بی هوا می آید بین انگشتانت ، درست وقتی که فنجان قهوه ات را باید سر بکشی ، دستت تیر می کشد ، چشمت تار می شود ، فنجانت می افتد ، دلت می شکند ، بغضت می بارد ، زمین و زمان بپرسند چه شد تو را هیچ نداری بگویی .... مثلا که چه ؟ گیرم بگویی یک جایی تمام غرور قلبت زیر پا مانده .... باورت زخم خورده ، حرمتت ترک برداشته ...... این حرف ها با کدام منطقِ بی خیال ، ولش کن به درک جور است ؟ حالا باید بنشینی برایشان دلیل و برهان بیاوری که صحبت از شخص نیست از شخصیت است ، از خیانت نیست از صداقت است ، صحبت از شکست نیست از شکستن است ... نفس نمانده سکوت می کنی 

همین می شود " درد غریب" که باز راه می افتد می پیچد به روح و تنت 

درد مظلومی است این درد غریب

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر