۱۳۹۲ خرداد ۲۱, سه‌شنبه

@

قدم هايم به رفتن شتاب دارند 
و من را توان ايستادنشان نيست 
وقتى تو آرام از خواب بازوانم كوچ كردى 

بهمن كرده اين مصلحت صبورى 
جاده ها بى تقصيرند
وقتى آن همه زن در من هر روز تو را شعر مى سرودند
و اين روزها خورشيد را از پشت كوه يخ به طلوع نشسته اند
براى رفتن ... دور شدن ... مبادا شعر سرودن !!!

اراده كرده اند به روزه ى باور
ترسم از اين است 
به اذن تو كافر شده باشند


يك ماه در آسمانم كسوف كرده 
و من براى اين همه روزه دار صبور
كه بى وضوى چشمانم نيت كرده اند به قهر 
زمان و مكان افطار را گم كرده ام 

سخت است از طلوعى زنانه دل بريده باشى 
براى غروبى مردانه لحظه شمارى كنى 
شايد ماه را هنگام رفتن ببينى 
تكليفت با مدارا و موذن تاريك شود 


نازنين 

۱۳۹۲ خرداد ۲۰, دوشنبه

@

رسيد گذشته اى كه تو نيز در آن بودى
رسيد حال امروزى كه تو ديگر در آن نيستى
قول داده بودى ماضى نشوى 
و من استمرار تو راديدم كه پشت چراغى قرمز عهد مى فروخت
كاسب شده است وفادارى ات
برايش دست جنباندم
گفت : توقف كه هيچ توقع بيجاى تو مانع از كسب من است 

نگاهانمان را چند فروختى
دست ها ... نجواهايمان را چطور؟
مى شود سوگند هايت را براى من كنار بگذارى؟ 
صدا را به باد نده 
من روى  آواى مردانه ات حساب ديگرى باز كرده بودم 

۱۳۹۲ خرداد ۱۷, جمعه

@

 آفرين به خودم 
كه ميان اين همه مرد 
مردترينشان دوستم داشت 

@

يه روزبيدار مى شى مى بينى مى خواى نفس بكشى اما انگار نفسات از يه بلندى پرت مى شن ته يه دره ... بعد از هر نفست گُرُمب صدا مى پيچه تو سينه ات ! به خودت مى گى همه چى سر جاشه ! اين عمق و صدا و شدت از كجاست؟ 
نفس...گرمب
نفس...گرمب
سينه ات تير مى كشه ،نفسات تند و تند مى زنن! دست مى ذارى رو سينه ات !!! 
گود شده! تو خاليه انگار... قلبت رو وجب مى زنى ،يه مسافت طولانى وجب به وجب تاريكه ! حفره افتاده تو قلبت ! اين لامصب مگه كلا چقدره كه سوراخ به اين بزرگى وسطش باز شده؟ 
يه كم كه مى رى از ترس و نفس مى افتى ، مى شينى وسط حفره اى كه به جون قلبت افتاده و سعى مى كنى با چنگ و دندون از حاشيه ى قلبت خاك و هرچى كه افتاده بوده دور و برش بردارى و اين سوراخ رو پر كنى ...
القصه ...... 
 اينجوريه كه دلت تا هميشه آشغال دونى مى شه و خودت خاك بر سر 

...................................
براى پر كردن حفره اى كه ديگران در قلبتون ايجاد كردن روى كمك هيچ كس حساب نكنيد ... بى شك زباله هاى زندگى خودشون رو هم اونجا مى ندازن و گم و گور مى شن 

@

معده ام می سوزه ، نفسم تنگه ، قلبم تیر می کشه، انگار دنیا رو لجن گرفته ! پنجره رو باز می کنم بوى لجن آواره گی راه نفسم رو می بنده ، پنجره رو می بندم انگار تو دست گذاشتی روی گلوم می خوای خفه ام کنی ! می گم به جهنم بذار بازش کنم در عوض داد می زنم اونوقت گلوم رو ول می کنی و می ری ! می رم دم پنجره تا می خوام داد بزنم پسری با رکابی جلوی پنجره زبونش رو دراز می کنه ! می خواد لیسم بزنه کثافت ! من نمی دونم چرا هرچی مرد کثافته رکابی می پوشه ؟ هیچ وقت تو رو با رکابی ندیدم اما ... شاید به همین دلیل فکر کردم راست می گی !!! اون پفیوزی هم که به خونه ام حمله کرد و منو تهدید کرد که می خواد بگادم اول لخت بود اما از ترس پلیس رکابی پوشید ! رکابی سفید... راستی وقتی شنیدی ککت هم نگزید نه ؟ خوب آره حقم داری ! اصلا به تو چه؟ به کسی چه؟ یکی دیگه می خواد یکی دیگه رو بگاد تو روحیه ی عزیزان تو تاثیر بذاره ؟! بیای احوالپرسی؟؟ چه توقعا؟ می گم خوبه من نه سفیدم نه چشم رنگی و نه تتو کارو بند انداز!! وگرنه دیگه کی این همه افاده رو جمع می کرد؟ من با این تیپ ساده آواره ام همون باید بهم بخندی و منم مثل بز برم ! می دونی بزا وقتی می رن  زنگوله هاشون صدا می ده ، فکر کنم همون زنگوله ندارن ، راستی بز چشم رنگی داریم؟ یا بزی که بالای سمش تتو داشته باشه ؟ با کلاس تر از بقیه باشه؟ اگه نه ! پس چجوری بزا رو دسته بندی می کنن؟ چرا به بعضیاشون زنگوله می دن به بعضیا نه؟؟
اصلا شاید به همشون می دن !! واللا .. کس خل شدم رفته ! الان با بزا چیکار دارم اصلا؟ تو تخصصت تو گاوا بود ! ، اگر در مورد گاوها سوالی برام پیش اومد حتما مزاحمت می شم ! فعلا از نظر من گاو فقط گاوه، با كلاس و بى كلاسشم فرقى نداره ... حالا شايد وقتى خدا داشته مى كاشتتشون تو شكم ننه شون شانس رو پيشونى بعضى هاشون زده باشه ... بيخود كه نمى گن گاو پيشونى سفيد ! هميشه گاواى پيشونى سفيد خوش شانس ترن ، گاوى كه صداش در نمى باد و به خاطر ابنكه پيشونى قهوه ايش رو كسى نبينه هى سرش رو مى ندازه پايين ، هر گاو پيشونى سفيدى كه از كنارش رد مى شه يه مو مى گه و يه دم مى كوبه در كونش و مى ره
تازه من در مورد خرا هم زياد شنيدم ! اونا هم حكايتى دارن واسه خودشون كه از حوصله ى منِ تخمىِ در به در  امشب خارجه ... بعدا مى گم 
 

۱۳۹۲ خرداد ۱۶, پنجشنبه

@

بيا آسانش كنيم 
مثلا تو چترت را باز كردى تا امن فردايت خيس باران نشود 
اما نمى دانستى ابرى كه سايه شده بر سرت 
رهايت نمى كند
چشم ِ انتظار من است 

نمى دانستى ! مگر نه؟ 
نمى شود كه تو بدانى من ابرِ اعتمادت را مى بارم 
چترِ آرزو باز كنى بر سرِ اعتنايت ! 

۱۳۹۲ خرداد ۱۵, چهارشنبه

@

قدم هاى تو را برمى دارم 
در خيابان هايى كه روى سنگفرش هايش رد هيچ خاطره هايى با تو نمانده 
هوايى كه  هيچ نفسى از ما همزمان به آسمانش نرفته 
كافه هايى كه هرگز شاهد گپ هاى ما نبوده اند 
ديگر نمى شود خواند "بالله كه شهر بى تو مرا حبس مى شود " كه  شهر با تو نبوده 
راه هايش را با هم نخنديده ايم 
بيراهه هايش را با تو نيازموده ام 
هيچ كجايش تو دست من را نگرفته اى 
هيچ زمانش تو را نبوسيده ام 
قدم هاى تو را بر مى دارم 
ببينم چطور فراموش كرده اى من را در هوايى كه هواى من را از سرت برده است 
نشد ! نمى شود
قلب نازك من  اندام با تو بردن را به دوش گرفته  
كولى بى جا و مكان خاطره هاى تو شده ام
شهر به شهر رها نمى كنى من را
بودن را از تو آموختم
همتى كن رها كردن را هم به من ياد بده 

۱۳۹۲ خرداد ۱۱, شنبه

@

گفتى به عشق تو شك نكنم 
به عشقِ تو هرگز 
اما به عشقْ شك كردم 

@

تقصير هيچ كس نبود 
اين همه رفتن ها ، دور شدن ها، دير كردن ها 
تقصير از چشم من است 
كه انگار دل مى بندد 
تا خانه نشين روياهايش شود

من هميشه جدى جدى بازى خورده ام
و آنقدر در بازى غرق شده ام
كه هيچ وقت نفهميدم وقتى مى گويند چشم بگذار
يعنى بسوز اما آرام آرام بشُمار 

@

بايد خانه را مرتب كنم 
همه چيز را جا به جا 
كفش هايم را تميز كنم 
موهايم را كوتاه 
آينه را بيارايم 
صورتم را زيبا 
آرام آرام لبخند بزنم 
بغض كنم شيوا 
قرار است از تو دل بكنم 
مى دانم 
شيدا مى شوم شيدا