۱۳۹۲ خرداد ۲۱, سه‌شنبه

@

قدم هايم به رفتن شتاب دارند 
و من را توان ايستادنشان نيست 
وقتى تو آرام از خواب بازوانم كوچ كردى 

بهمن كرده اين مصلحت صبورى 
جاده ها بى تقصيرند
وقتى آن همه زن در من هر روز تو را شعر مى سرودند
و اين روزها خورشيد را از پشت كوه يخ به طلوع نشسته اند
براى رفتن ... دور شدن ... مبادا شعر سرودن !!!

اراده كرده اند به روزه ى باور
ترسم از اين است 
به اذن تو كافر شده باشند


يك ماه در آسمانم كسوف كرده 
و من براى اين همه روزه دار صبور
كه بى وضوى چشمانم نيت كرده اند به قهر 
زمان و مكان افطار را گم كرده ام 

سخت است از طلوعى زنانه دل بريده باشى 
براى غروبى مردانه لحظه شمارى كنى 
شايد ماه را هنگام رفتن ببينى 
تكليفت با مدارا و موذن تاريك شود 


نازنين