۱۳۹۲ خرداد ۱۷, جمعه

@

يه روزبيدار مى شى مى بينى مى خواى نفس بكشى اما انگار نفسات از يه بلندى پرت مى شن ته يه دره ... بعد از هر نفست گُرُمب صدا مى پيچه تو سينه ات ! به خودت مى گى همه چى سر جاشه ! اين عمق و صدا و شدت از كجاست؟ 
نفس...گرمب
نفس...گرمب
سينه ات تير مى كشه ،نفسات تند و تند مى زنن! دست مى ذارى رو سينه ات !!! 
گود شده! تو خاليه انگار... قلبت رو وجب مى زنى ،يه مسافت طولانى وجب به وجب تاريكه ! حفره افتاده تو قلبت ! اين لامصب مگه كلا چقدره كه سوراخ به اين بزرگى وسطش باز شده؟ 
يه كم كه مى رى از ترس و نفس مى افتى ، مى شينى وسط حفره اى كه به جون قلبت افتاده و سعى مى كنى با چنگ و دندون از حاشيه ى قلبت خاك و هرچى كه افتاده بوده دور و برش بردارى و اين سوراخ رو پر كنى ...
القصه ...... 
 اينجوريه كه دلت تا هميشه آشغال دونى مى شه و خودت خاك بر سر 

...................................
براى پر كردن حفره اى كه ديگران در قلبتون ايجاد كردن روى كمك هيچ كس حساب نكنيد ... بى شك زباله هاى زندگى خودشون رو هم اونجا مى ندازن و گم و گور مى شن 

۱ نظر:

  1. براى پر كردن حفره اى كه ديگران در قلبتون ايجاد كردن روى كمك هيچ كس حساب نكنيد
    خیلی درسته حرفت

    پاسخ دادنحذف