قدم هاى تو را برمى دارم
در خيابان هايى كه روى سنگفرش هايش رد هيچ خاطره هايى با تو نمانده
هوايى كه هيچ نفسى از ما همزمان به آسمانش نرفته
كافه هايى كه هرگز شاهد گپ هاى ما نبوده اند
ديگر نمى شود خواند "بالله كه شهر بى تو مرا حبس مى شود " كه شهر با تو نبوده
راه هايش را با هم نخنديده ايم
بيراهه هايش را با تو نيازموده ام
هيچ كجايش تو دست من را نگرفته اى
هيچ زمانش تو را نبوسيده ام
قدم هاى تو را بر مى دارم
ببينم چطور فراموش كرده اى من را در هوايى كه هواى من را از سرت برده است
نشد ! نمى شود
قلب نازك من اندام با تو بردن را به دوش گرفته
كولى بى جا و مكان خاطره هاى تو شده ام
شهر به شهر رها نمى كنى من را
بودن را از تو آموختم
همتى كن رها كردن را هم به من ياد بده
شهر به شهر رها نمى كنى من را
بودن را از تو آموختم
همتى كن رها كردن را هم به من ياد بده
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر