۱۳۹۲ مرداد ۲۸, دوشنبه

@

من اگر به جاى تو بودم ! شايد اينگونه ايمان نداشتم به صبر ! به انتظار! به گذشت ! شايد كمى مى ترسيدم از اينكه تو خسته شوى ، دلت را بردارى ببرى زير سايه ى درختى برايش لقمه ى فردا بگيرى ! آنوقت نمى گذاشتم اين همه دور شوى ،دير شوى...
من اما جاى تو نيستم و خيال تو آرام است در بيابانى كه من مانده ام .... نه درختى هست و نه سايه اى
بايد سوخت
بايد ساخت