۱۳۹۱ آذر ۲۳, پنجشنبه

@



از تو حرف نمی زنم تا مبادا به غرور شرایطت بر بخورد

مثال می زنم

مثلا همین زن همسایه موهایش که مرتب است می فهمم الکل کمتر می نوشد
یا بوی دود که از درز پنجره به خانه می آید یعنی هوا آن بیرون ها سردتر شده
بعضی روزها که از همیشه بیشتر زنم یعنی دلم آغوش می خواهد
یا بعضی شب ها که از هرشب کمتر خسته ام می فهمم دلیلش را
یا تو را دیده ام یا شنیده ام یا خوانده ام
خلاصه پای تو در میان است

!!!خواستم از تو حرف نزنم ... نشد

می دانی ؟

حتی خانم شاپرک هم از بال زدن آقای شاپرک می فهمد عطر امروزش تغییر کرده
جنس و نام گلی را که رویش نشسته بوده تشخیص می دهد .... شاید هم حسادت کند

زن است ... شاپرک و من ندارد !!

حالا خودت بگو اینطور که تو پر کشیدی و مدام دورتر می شوی
بوی عطر جدیدت را هم که نمی دانم چیست !!
باید خیال کنم آب از آب تکان نخورده ؟

سر من هنوز روی بازوی تو خواب می رود ، می دانی که؟
نمی دانم چرا مدتی است بازوی تو این همه زود بی حس می شود؟


من سرم را بر داشتم ....
تو شانه به شانه شو



۱۳۹۱ آذر ۲۲, چهارشنبه

@



امروز 12/12/2012 است
می گن روز آرزوهاست
و من آرزویی جز سلامتی و سربلندی تو ندارم

تا همیشه عاشقت هستم
 

@





لبخند تو به زیبایی اولین روزِ نخستین آبرنگ کودکی من است
کم رنگ که می شود
باید با اشک چشم رنگ هایش را تازه کنم

می ترسم آفتاب من
اگر گوشه های لبخند نارنجی ات با سیاه و خاکستری اخم و بغض مخلوط شود
نه پرتقال نوبر می کند
نه رنگ می گیرد پاییز

چاره این است
صبورتر باران می شوم

بهتر است آبی دستانت را با خورشید نگاهت بیامیزم
سبز می شود سینه ات
امید جوانه می زند

و تو لبخند می زنی
نارنجی

درست مثل من که با این شعر به خیالم نوبر کرده ام
پرتفالی

۱۳۹۱ آذر ۱۷, جمعه

@

 روزها كه مى امدى فانوس در دست داشتى
 تو مى دانستى هراس من روشنايى نيست 
كه مديون ابرها و يا مرهون كوه ها باشد

من عاشق تاريكى ام 
و شعله اى اندك كه خاموشى اش را احتمال نيست 
تنها تو مى دانستى 

۱۳۹۱ آذر ۱۶, پنجشنبه

@



خواستن دست ها را نزديك مى كند دل ها را دور

همين كه دوستت دارم كافى است

ديگر نمى خواهمت

@

 


من دل سردى را در چروك پيشانى زنى ديدم
افتاب سوخته
اما يخ وجودش زخمى ضربه هاى تيز سايه

زنى كه سكوت كرده
تا خورشيد تقاصش را از فريب سقف بستاند
سرش را نه بر شانه ى افتاب مى گذارد
نه كنار سايه قدم مى زند
تنها به خيال خوش خيالى اش وعده داده
كه اين رسم زمانه است
سرد و گرم روزگار يعنى سوختن و ساختن
و هم مى زند خامى حوصله را تا حرارت بالاى شب هايش روى سرماى روزهايش را سياه كند

كد بانو نام تمام زنانى است كه مى دانند نورى كه چشم را بزند دل را مى سوزاند


گاه بايد شعله را كم كرد

@




جانی داری بانو!
باور نمی کنی شفا را و لبخند می زنی
 زخمت کاری نیست ؟ 
درد کهنه ات تازه می شود ...
 حالا من هی بگویم برو تو هی خیره سر نفس بکش یعنی که زنده ای !

شاهکارفلان نویسنده نیست زندگی ... بانو
باورت را به نمایش کدام پرده برده ای باز؟
نخ هیچ عروسک خیمه شب بازی تا همیشه به بازویش ماندگار نیست 
 پاره می شود
پرده می افتد 
نمایش تمام نمی شود 
صحنه تازه می شود

حالا تو هی بخند که یعنی هوا خوش است
زمستان هم رسید ! تو گرم کدام هیزمی   
می دانم ... خوب می دانم 
هزار بار زخمت مداوا شود ، با اولین سوز باورت بیجاره را به شرط بندی می نشانی اش 

اگر تو بردی عشق را دواست ... اگر زخم برد عشق را رواست

سرنوشت گس ، شیرین نمی شود بانو
 من از قهوه ی سیر چشمانت  فهمیدم
زنی با حکایت های تلخ دلنشین تر است  !
اما
 با یک لیوان آب

بانو!
یک لیوان آب لطفا .............. 

۱۳۹۱ آذر ۱۴, سه‌شنبه

@



به ساعت اينجا من بانوى تمام وقت اغوش توام 
به وقت انجا تو ساعتت را با چشمان من كوك مى كنى 

زمين و اسمان را چاره اى نيست 
كه خورشيد و ماه را به تبانى نشانديم 

اينطور كه تو ان دورها دور من مى گردى
 و من مشرق و مغرب را با صداى اذان تو تنظيم مى كنم   
ابروى زمين در كهكشان رفته است 
خورشيد خانم داستان حسادتش را مدام از پس ابرها مى بارد 
ماه هم كه بغض كرده روحيه ى ستاره هايش كسل شده است 

بيچاره زمين را چاره اى نيست جز صفر كردن فاصله ى نفس هاى ما 
جواب اسمان كه هيچ
قانون طبيعت را به هم زده ايم 



۱۳۹۱ آذر ۱۳, دوشنبه

@



مردن جان دادن است 
ايستان قلب و تنگ شدن نفس 
سردشدن و رفتن است 

مردن چشمى باز ،اشكى خشك ،  دستى رها 
دهانى مات و كوله بار جسمى قفل شده است 
محفوظ مى ماند هر انچه با توست

و به وقت وداع كسى هست كه راه نگاهت را ببندد 
 بر انچه گذشت 
هميشه كسى هست 
نگران هيچ چيز نباش

مردن تنها و تنها دل بريدن است 
بى تجربه نيستم 
بى صدا خواهم رفت 
بى هراس خواهم مرد 
_________________________

مرده ها را نه مى توان شكست و نه مى توان به گريه انداخت ..... مرده ها هميشه صبورند 

۱۳۹۱ آذر ۱۲, یکشنبه

@


 

خدا را در فاصله ی میان دست ها دیدم
انجا که هیچ سایه ای حتی لمس نمی کرد تنهایی را
و من عاشق بودم

خدا را در زمین نه در بی سرزمینی یافتم
انجا که غربت زانوان مردانه شان را به خاک نشاند
و من استوار بودم

خدا را در صورت یک فرشته نه که در چهره ی ابلیس دیدم
انجا که آبرو از سوراخ دندان سیاه زنی به ارگاسم می رسید
و من صبور بودم

خدا را در گل نه در خاک
در نسیم نه در طوفان
در بیداری روز نه ، درخمیازه های شب
در آرامش نه .... در تهمت
نه در لبخند .... با اشک  
در راه نه ، درست در تند ترین پیچ بیراهه
خدا را بر در های باز بهشت نه
که من او را پشت درب های جهنم دیدم

شانه به شانه .... دست در دست
بدون معجزه ی هیچ ایمانی
من خدا را بوسیدم
او مرا سفت در آغوش گرفت



@




دلم رنگین کمان " پس از باران " شده است 
!صدای موسیقی اش را گوش کن

برای خشکی اندامم قصه ی برگی را می گوید 
که سبز ماند 
تا چند پاییز بعد
نه بر زمین افتاد نه به باد رفت 

رازش این بود 
نه به خورشید ، نه درخت 
!که به ماه دل بست

@






آزار می دهد این شهر ناودان هایش را 
صدای اب می دهند بیچاره ها مدام
 خیابان هایش اما همیشه خشک اند

نکند مثل تو شیک پوش شده است این شهر
!زود به زود سنگ فرش هایش را عوض می کند

۱۳۹۱ آذر ۱۱, شنبه

@



ترس صداى غرور عشق است
ان زمان كه چشم مى بيند رفتنت را
و باور مى كند نبودنت را

مى دانى خوب من ؟
رفتن نبودن نيست
اما نبودن هميشه دليل رفتن است
حتى اگر 

مانده باشى

@


....خواب هايى كه كابوس مى شوند شيرينند
وقتى مى دانى با بيدار شدن  ، كابوس تلخ زندگى ات باز شروع مى شود 

اين يعنى درد