به ساعت اينجا من بانوى تمام وقت اغوش توام
به وقت انجا تو ساعتت را با چشمان من كوك مى كنى
زمين و اسمان را چاره اى نيست
كه خورشيد و ماه را به تبانى نشانديم
اينطور كه تو ان دورها دور من مى گردى
و من مشرق و مغرب را با صداى اذان تو تنظيم مى كنم
و من مشرق و مغرب را با صداى اذان تو تنظيم مى كنم
ابروى زمين در كهكشان رفته است
خورشيد خانم داستان حسادتش را مدام از پس ابرها مى بارد
ماه هم كه بغض كرده روحيه ى ستاره هايش كسل شده است
بيچاره زمين را چاره اى نيست جز صفر كردن فاصله ى نفس هاى ما
جواب اسمان كه هيچ
قانون طبيعت را به هم زده ايم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر