جانی داری بانو!
باور نمی کنی شفا را و لبخند می زنی
زخمت کاری نیست ؟
درد کهنه ات تازه می شود ...
حالا من هی بگویم برو تو هی خیره سر نفس بکش یعنی که زنده ای !
شاهکارفلان نویسنده نیست زندگی ... بانو
باورت را به نمایش کدام پرده برده ای باز؟
نخ هیچ عروسک خیمه شب بازی تا همیشه به بازویش ماندگار نیست
پاره می شود
پرده می افتد
نمایش تمام نمی شود
صحنه تازه می شود
حالا تو هی بخند که یعنی هوا خوش است
زمستان هم رسید ! تو گرم کدام هیزمی
می دانم ... خوب می دانم
هزار بار زخمت مداوا شود ، با اولین سوز باورت بیجاره را به شرط بندی می نشانی اش
اگر تو بردی عشق را دواست ... اگر زخم برد عشق را رواست
سرنوشت گس ، شیرین نمی شود بانو
من از قهوه ی سیر چشمانت فهمیدم
زنی با حکایت های تلخ دلنشین تر است !
اما
با یک لیوان آب
بانو!
یک لیوان آب لطفا ..............
من از قهوه ی سیر چشمانت فهمیدم
زنی با حکایت های تلخ دلنشین تر است !
اما
با یک لیوان آب
بانو!
یک لیوان آب لطفا ..............

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر