من دل سردى را در چروك پيشانى زنى ديدم
افتاب سوخته
اما يخ وجودش زخمى ضربه هاى تيز سايه
زنى كه سكوت كرده
تا خورشيد تقاصش را از فريب سقف بستاند
سرش را نه بر شانه ى افتاب مى گذارد
نه كنار سايه قدم مى زند
تنها به خيال خوش خيالى اش وعده داده
كه اين رسم زمانه است
سرد و گرم روزگار يعنى سوختن و ساختن
و هم مى زند خامى حوصله را تا حرارت بالاى شب هايش روى سرماى روزهايش را سياه كند
كد بانو نام تمام زنانى است كه مى دانند نورى كه چشم را بزند دل را مى سوزاند
گاه بايد شعله را كم كرد

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر