۱۳۹۱ شهریور ۱۶, پنجشنبه

@




دلم خونه می خواد ........ از همونا که واقعا می شه بهشون گفت خونه

هروقت اینو می گه بعدش می خوابه از همونا که سعی می کنه بخوابهa

@


من را کنج قبرستانِ زندگانِ زمین گم کردی 
چون جنینی ناخواسته در سبدی از آرزوهای واهی ات 
بر سر کویی که نه راه داشت و نه بیراه 
بی دست خطی و نشانی 
که از کجا آمده است ؟
شب ها چطور می خوابد ؟
روزها اصلا بیدار می شود ؟
نمی دانستی سالهاست که نمی دانی
نه من را نه نوشتن را 

حالا روى ديوارهاى هفتاد و هفت شهر هم كه تصوير من را نصب كنى 
مژدگانى فردايت در حسرت ديروز آب مى شود! 

جوينده اى كه خود دستانش را گم كرده است هرگز يابنده نيست 


باید انگشت بزنی زیر امضاهامان
زحمتش با تو
بی حساب و کتاب

نه چشمِ تری
نه انگشتری

من در این قبرستان متولد شدم
زیر صفر
ناب و بکــــــر

@


 


من یاد گرفتم زیباترین لبخندها از رحِم ِ بی رَحم ِ بغض زاده می
شوند
و چشمان خیس طراوت گونه هایی هستند
که زیر خاک صبر تا کشیدگی لب ها
ستاره می کارند

زندگی کشاورزی خسته است
درو می کند همه روز
نه به زَر
که به زور

@


 


یه وقتا دوست دارم رو بکنم به آسمون بگم : بیشینبینیمباووو ... باز جو گیر شدی؟؟؟
بعد می بینم بابا طرف "خدا"ست ... بی خیال می شم

@


 


کاش همه می دانستند ان زمان که دل زخم شده ای سر باز می کند باید امانش بدهند تا زخم را خالی کند تا انقدر خاطراتش را بتراشد تا هرچه عفونت است پاک شود ..... به خدا سکوت برای یک دل شکسته خفه خون مطلق است
مرگ تدریجی است
جسمی که ویران شده
روحی که طغیان می کند
دیوانه وار

@




کاش همه می دانستند ان زمان که دل زخم شده ای سر باز می کند باید امانش بدهند تا زخم را خالی کند تا انقدر خاطراتش را بتراشد تا هرچه عفونت است پاک شود ..... به خدا سکوت برای یک دل شکسته خفه خون مطلق است
مرگ تدریجی است
جسمی که ویران شده
روحی که طغیان می کند
دیوانه وار

@




درست مثل همیشه
به ساعت دیواری که ریخته است
باید برای چشمانم قصه بگویم
این که نیستی تکراری شده
این بار از احنمال امدنت داستان می سازم
زمان خواب می ماند

من بیدار

@




خواب های زنی را که رویاهایش یک قدم نمی ایستند
تعبیری نیست جز
برامدن آفتابی که در راه
قهوه خانه می رود
کتاب می خرد
سوت می زند

برای کبوتران دانه می پاشد
و دامن چین دار گلی اش را بر سختی هرچه کوه می کشد
تا شبنم مژگان ابرها
رود شوند
گونه های زمینش را تَر کنند

او تازه شود

@






باید برای چشمانم خاطره بسازم
دیده هایشان نه به درد اشک
نه سزاوار یاد

روزی بود و روزگاری درست شبیه
هرچه باداباد

@


 


مدتی است تا درب خانه اش را می زنم
چراغ ها را خاموش می کند
صدای موسیقی اش را کم
در را که باز نمی کند
هیچ
از پشت پرده ی پنجره اش هم نگاه نمی اندازد


آخرین بار که رفتم
یاد داشت برایش گذاشتم

خدا جان ... آمدم نبودی ..... این بار تو بیا
من همیشه هستم

بنده ات

@


 


کار کمی نبود
آباد کردن زنی شکسته با دست های خسته
به شکوفه نشاندن لبخندش که از ریشه به خشکی اشک نشسته

زنی که فراموش کرده بود
نیمکت ها تنها برای خستگی نیستند
هوای بارانی ترس ندارد
و انزوا هرگز دلنشین نیست

این که امروز از تنهایی فردا گریزانم

رویایی بود که از خواب هایم بیرون نمی رفت
تعبیرش کار تو بود

کار کمی نبود

@

 
 



بی سبب نبود شب های زندگی من
نه ستاره داشت و نه قرص ماهش تمام بود
چرا که وجب به وجب آسمان تو
درد زمین بود
و کناره ی آغوشت
کنج هلال خلوت من

بی آنکه بدانم
درد شب نامه های شعر ندیده ام
در خانه ای متروکه
پشت پهلوی تو بغض کرده است

کاش آسمان عجول
یک روز هم که شده
امان می داد به داغی خورشید
که اگر می داد
به خدا ماه هیچ پنجره ای
لبخند زنان میان آن همه ستاره
اشک غربت نمی چکاند !

@




این روزها به زبان پرندگان با خدا راز و نیاز می کنم
تا نه حرص نان باشد نه ترس جان
خدایا تو می دانی چه می گویم
همین مرا بس است

من بنده ام و تو بنده نواز

نیازم به هیچ کس است

@









به سرشان زده گوش هایم

نمی دانم کیست مدام در می زند

ریز و خوش اهنگ





جز تو کسی قرار نیست بیاید

تو هم که رفته ای




همان است!!

به سرشان زده گوش هایم

تو راهى شدى به دور

من نشسته در سايه ى خود

گم شدم صبور

 


درخت خسته پا شد
برگ زرد روی

باد آمد
برگ افتاد


درخت ایستاده بود
برگ با باد رفت

درخت سبک شده بود
برگ ساده فریاد می زد
هیجان زندگی را دوست می دارم

درخت هنوز ایستاده بود
صدای رگبرگ ها در کوچه می پیچید
بسان استخوان های زنی زیر چرخ دنده های زندگی

مردی چتر در دست
از هوای پاییزی می گفت
بر برگ ها قدم می زد
تا بهار

درخت برقرار بود
برگ ....
برگ........
برگ...........
دیگر برگی نبود
مرگی نبود
نم نم باران بود
بر چهره ی زنی که باد او را با خود برده بود

@


 


من هنوز برای خورشیدم چارقد ناز ندوخته ام
تو از رخت دامادی مهتاب می گویی؟
من هنوز گیسوی یک رودخانه را چهل گیس نکرده ام
تو از شیب پرشتاب سینه ی دریا می گویی؟
من برای رُخِ عروس آرزوهایم سرخاب نیافته ام
تو از سنجاق یقه گیر روزگار می گویی؟

هنوز دنیا دور من نگردیده است، من دور او نرقصیده ام
تو از شادباش آشتی مدار و مدارا می گویی؟

@


 


ترسی ناگهان در تمام تنم می پیچد
گیج بر جایم می نشینم
با دلم حرف می زنم
آرامش می کنم که دیوانه! خبری نیست
نگاه کن خورشید آمده ! مثل هر روز
غریبه نیست .... نور آورده .... زور نه
آبی به صورتم می زنم
لبخندی به آینه ی ساده ام می بخشم
یعنی که : روز به خیر نازنین


صدایی شبیه سوت قطار
مرا می برد به فنجانی نیمه پر از قهوه
تازگیها چای هایم تازه دم نیستند
طعم نگاه دخترکی را می دهند که
که با سُنَت می جنگید
به خواستگارهایش آب پرتقال ترش تعارف می کرد
تا بدانند ترشیدگی همیشه طعم بدی ندارد

می جنگیدم
دختریکه نترشید
زنی که نپوسید
مثل دیروز

دختر ریز نقشی که همیشه کوله پشتی عروسکش برای پناهگاه آماده بود
و صدای آژیر سفید دل انگیز ترین نوای زندگی اش بود
از جنگ نمی ترسد
از فریاد و حمله ی بیگانگان به حریمش نمی لرزد

می جنگم
مثل حالا
در اندام نازک یک مادر !

قهوام را می نوشم
چند خط می نویسم
یعنی که

سلام
روز به خیر
حال من هنوز زنده است

و روز من با چند قطره اشک زنانه آغاز می شود ......

@


 


همیشه همینطور است
اول اصرار می کنند که بمان
کمی که گذشت سکوت می رسد
کلافه می شوی
دنبال کفش هایت می گردی
تعارف می کنند که بمان
کفش هایت را پیدا نمی کنی
برایت جفت می کنند
درب باز می شود
به سلامت گویان راهی ات می کنند