۱۳۹۱ شهریور ۱۶, پنجشنبه

@




خواب های زنی را که رویاهایش یک قدم نمی ایستند
تعبیری نیست جز
برامدن آفتابی که در راه
قهوه خانه می رود
کتاب می خرد
سوت می زند

برای کبوتران دانه می پاشد
و دامن چین دار گلی اش را بر سختی هرچه کوه می کشد
تا شبنم مژگان ابرها
رود شوند
گونه های زمینش را تَر کنند

او تازه شود